با سلام و عرض تبریک و تسلیت اعیادو عزاداری های پیش رو!ژ

اول اینکخه ممنون از همه شما ها که تو این مدت منو دلداری تشویق و امید دادید مکتشکر

دوم اینکه به علت اسباب کشی من الان نت ندارم از جاهای مختلف ان میشم برا همین کامنت هت رو میخونم ولی شاید دیر جواب بدم عصبانی نشید کامنت من کو؟

الان موقع انتخاب رشته کنکوری هاست سال ۱۳۸۱ من هم انتخاب رشته کردم زدم پزشکی و الان سال ۹۳ است یعنی ۱۲ سال از بهترین سال های عمرم گذشته بدون تفریح خوشگذرونی یا حتی یککتاب داستان خوندن

نارارضی نیستم ولی دوستای عزیزم که میخواند پزشک بشندبدونند که اگه قبول شدند خیلی کار سختی دارند و باید خیلی تلاش کنند و اگه قبول نشدند بدونند پزشکی به جز کمک به مردم هیچ اترزش خاص دیگه نداره پس زانوی غم بغل نکنند! اینو کسیمیگه که الان ته خطه!یعنی درس و تخصصشو گرفته!شعار هم نمیدم|! اینده تو رشته های دیگه شاید خیلی بهتر و شادتر باشه!

بماند

راستی اون دوتا خانم فوکولی ها یکیشون تا هواپیما میخواست پاشه شروع کرد به گشتن کیفشدعای سفر پیدا کنه

ولی تا اخر سفرجز روژ و ماتیک چیزی پیدا نکرد! خدا نگهشون داره!

اقا خواهر زاده شوهر عمه مرحوم مادرم یک هتل تهران داره درمیدان حسن اباد که یکی از میدان های زیبا خیلی قدیمی تاریخی و خیلی الوده مرکز تهرانه! و ما هم به سفارش پدربزرگ به امید تخفیف و قیمت کمتر رفتیم این هتله!

هتل بی ستاره!

بماندکه معطل شدیم تا اطاق بده و  تاکسی همکلی پولگرفت اطاقش هم گرم بدون کولرگازیبا سرویس بهداشتی بد بود و بماند که تلویزیونش ۱۴ اینچبو و بماند که از غذاش دلم تا یک هفته اشوب بود!

ولی اینا قسمت بد ماجرا نبود خلاصه به هر مکافاتی صبح شد و رفتم امتحان و امتحان دادم و ادرنالین خونم رفت رو ۱۰۰۰۰۰۰۰ و برگشتم و اسبابامو ورداشتم برم جایی که پدر خانم برام از طریق اداره رزرو کرده بود تو ولری عصر روبروی پارک ساعی و بماند که تاکسی باز کلی پول گرفت و بماند که سرایدارش میگفت رییسشو که هماهنگ کرده نمیشناسه!وبهم اطاق نداد و مجبور شدم برم یه جای دیگه! ولی اینا همقسمت تلخ نبود

و بماند که از طریق یکی از فامیل های نزدیک کا استانداره محترم و عزیز یک جاییه سوییت استانداریتو خیابون فاطمی پشت وزارت کشور روگرفتم که امکاناتش عالی بود و یکسرایدار داشت که لب تر میکردم همه چی برام میخرید!

ولی فکرمیکنید اونجا هم خوش گذشت؟

ساعت ۶ کلید تو سایت اعلام شد و من فهمیدم کتبی قبول شدم ونمرم اینقدر خوب شده بود که فکر میکردم اول شدم!

بچه های مشهد همه از من کمتر گرفته بودند

ولی بعد که نمره های تهرانی ها اومد فهمیدیم بابا امدادهای غیبی خیلی برای اونها بیشتر بوده!نمره های گرفتند بی سابقه در تاریخ بورد!

تفسیرش با شما!

اینا اصلا مهم نیست

ما خودمونو اماده کردیمبرای امتحان عملی که مثلا نقطه قوت ما بود!



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 11:6 | نویسنده : یک پزشک دچار امبی والانس |
اقا ما رسما بعد عید فطر برنامه مطالعاتی خودمونو برای امتحان بورد شروع کردم .از روز دوم تعطیلات عید فطر من از صبح میرفتم خونه مادربزرگم طبقه پایینشون و شب برمیگشتم خونه

هر روز صبح تو یک زیرمین مشغول به درس خوندن به طوریکه روزای اخر روانی شده بودم و در دیوار با من حرف میزدند!

بماند که خوب از نمام کارای دیگم هم مونده بودم!

اقا خلاصه اینارو گفتم یاد یگیرید چطور درس بخونید

اقا بلیط هواپیمای ما ماهان بود و دیگه حوصله ندارم بگم تاخیر داره همش! بماند اما نکنه مثبت این سفر بود که من رو صندلی نشسته بودم کنارش خالی بود دوتا خانم هفت قلم ارایش کرده جلوی من نشستند  یک لحظه از دلم گذشت که نشد شانس ما یکبار اینا کنار ما بشینند که یهو یه اقایی اومد منو بلند کرد که پاشو جلو بشین یک ردیف عقب نشستی!

اقا ما خوشحال رفتیم جلو ! اینا دوتا ویزیتور داروخانه و لوازم ارایشی بودند که که داشتند برای همایش ارایشی میرفتند تهران! و اقا ما دیوانه شدیم تا خود تهران درباره ارایش گرم لوسیون رژ لب لاک ناخن رنک قیمت ارایشگاه مدل مو جورنال صحبت کردند و من رسما دیوانه شدم همه هواپیما خواب بودند اینا میگفتند کدون ارایشگاه رفتی لاک ناخنت رو هر کدوم یک رنگ بزن و ....

اقا کاش یه چیز دیگه خواسته بودیم ار خدا!

این داستان ادامه دارد



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 | 18:5 | نویسنده : یک پزشک دچار امبی والانس |
سلام واقعا من درگذشت خودمو تسلیت میگم! یک بلایی تهرانی ها سر مادراوردند که هواپیمایی ماهان با هزار ساعت تناخیر نمیتونه دربیاره ولی الحمدلله قبول شدم داستانش مفصله میام بعدا میگم الان درگیر اسباب کشی هستم التماس دعا و ممنون از دعاهای خوب شما

تاريخ : پنجشنبه بیستم شهریور 1393 | 8:42 | نویسنده : یک پزشک دچار امبی والانس |
با سلام به همه دوستان خوانندگان و سروران گرامی

شب های قدر در حرم همتونو دعا کردم حسابی

به علت حساسترین امتحان تاریخ زندگیم تا 40 روز دیگر مرده هستم و از همتون به خصوص فرزند رشید خودم این وبلاگ عذرخواهی میکنمایشالا  این وبلاگ و شماها منو ببخشید

ایشالا زنده بمونم با دست پر برگردم

التماس دعا از همتون



تاريخ : پنجشنبه نهم مرداد 1393 | 12:34 | نویسنده : یک پزشک دچار امبی والانس |
کلا يک کار درست تو عمرم کردم اونم قطع اينترنت و عدم وصل مجددش بوده و الا امتحان ميفتادم

خدارو شکر يک امتحانم پاس شد يکيش 13 و 16 شهريور

و اينترنت همچنان قطع خواهد بود و پست جديد نرتا گذاشته خواهد شد

دلم براي  همتونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن تنگ شده

ايشالا برميگردم

التماس دعا

 



تاريخ : شنبه هفتم تیر 1393 | 12:13 | نویسنده : یک پزشک دچار امبی والانس |
با سلام

نيستم اقا نيستم

اينترنت خونه قطعه

خط ADSL  من تخليه شده

من امتحان دارم

 و اصلا وقت ندارم

ولي دلم براي خونه مجازيم و دوستان مجازيم خيلي تنگ ميشه

جهت اطلاع

هواپيماي برگشت تاخيرش کم بود ولي به اندازه زلزله 8 ريشتري تمام مسير رو لرزيد

خلبانش اسپانيايي بود ولي گونزالس معروف نبود

تو روح خلبانش!

بغلي ما که قران رو دوره کرد

نصف هواپيما هم عراقي هر چند دقيقه بلند صلوات

اگه صلوات ها نبود که هيچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ

اينم از انتقام هواپيمايي!

من در اينمدات کمتر ميتونم بيام و اگه سوال اور‍ژانس داشته باشيد احتمالا اورژانس جواب ندم سوالاي غير اور‍ژانس رو اگه وقت کردم جواب ميدم

موفق باشيد و التماس دعا



تاريخ : شنبه دهم خرداد 1393 | 10:14 | نویسنده : یک پزشک دچار امبی والانس |
با سلام به علت نبود سه ماهه من اینترنت خونه قطعه و فعلا نت ندارنم ایشالا شنبه ها شاید اومدم



تاريخ : دوشنبه پنجم خرداد 1393 | 21:45 | نویسنده : یک پزشک دچار امبی والانس |
سلامو دو صد سلام

میدونید چیه؟ تا حالا شده اسیر جبر جغرافیایی شده باشید؟

من بدجوری شدم یک چند تا موردشو میگم قضاوت کنید

من دوشنبه قبل برای شرکت در عروسی یکی از نزدیکان........................................................................................................................................................................... (دوخط بعدا سانسور شد) برگشتم مشهد و چون خیلی وقت بود با هواپیمایی دولت فخیمه اسلامی هما سفر نکرده بودم بلیط هما خریدم و خوشحال که این دفعه ترمینال دو میرم وبماند که ترمینال دو همچین اش دهن سوزی نبود و خیلی گرم بود و خلاصه بار رو دادم  یک نوشابه فقط خریدم به خیال اینکه پرواز ساعت 3 باید ناهار هم بده اقا چند بار پرسیدیم تاخیر داره گفتند نه و واقعا هواپیما از وقتی من بودم رو زمین بود واماده

اقا اینا سلانه سلانه ساعت 3و ربع گیت رو باز کردند ما رفتیم تو هواپیما ولی مگه بلند شد!!!!! ساعت 4 تازه بلند شد و خلبان زورکی یه عذرخواهی کرد بابت تاخیر

بماند نشست برخواست هواپیما که داغون بود نشستن نزدیک بود بریم تو خاکی

بعد نیم ساعت سر کله خوراکی های پرواز پیدا شد در جعبه های مقوایی با این نوشته که کترینگ هما با بیش از 40 سال سابقه و اونور جعبه، 50امین سالگرد تاسیس هما رو تبریک میگفت و واقعا تبریک هم داشت !محتویات جعبه یک عدد اب پرتقال گرم،یکشیرینی کوچک، سه عدد بیسکوییت پتیمانژ( شبیه بیسکوییت سگ) یک عدد ویفر به ابعاد قوطی کبریت و یک لیوان بسیار کوچک حاوی میوه که شیه اناناس و گوایا بود ولی وقتی خوردم فهمیدم طالبی و خربزه نارس تشریف دارند

و بماند که پرواز حدود 10 نفر از خدمه ایران ایر هم توش بودند و برای اینا چای هم سرو شد ولی به مسافران ندادند

از اون بدتر مهماندار خانم چاقی بود که هی رد میشد از کنار من و با هر بار رد شدن نصف کتف منو صافکاری میکرد

یعنی من اگه تو موگادیشوی جنوبی به دنیا اومده بودم غذای هواپیماش بهتر و مهماندارش خوشگل تر و لاغر تر بود

بمانددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

 

اما امروز مصادف با روز جهانی موزه بود و دیشب تلویزیون اعلام کرد که بازدید از موزه ها رایگانه.سر راه من دوتا موزه هست موزه فرش و موزه هنرهای معاصر

عصر که پیاده برمیشگتم گفتم مفت باشه کوفت باشه موزه باشه

به جهنم بریم ببینم چه خبره

موزه فرش بد نیست ولی نصف فرشاش معمولیه و حتی نمونه چند تا از فرشاش خونه مادربزرگ من هم هست ولی نکته درخشان این موزه این بود که فرش های ورودیش مال مشهد بود و انصافا زیبا بود و فرش کاشان و کرمان و .... همه لنگ انداخته بودند و در قعر سالن بودند و همچین من ذوق کردن که نگو

اما جبر جغرافیاییش کجا بود؟ من اگه خارجی بودم امروز 10000 تومن سود کرده بودم ولی بلیط برای ایرانی ها 1500 تومن بود و خوب من همش 1500 تومن سود بردم

بعدش با خودم گفتم بماند ما که موزه فرشو رفتیم ، موزه هنرهای معاصر رو هم بریم (اخه نه من خیلی از هنرمندا خوشم میاد)

اقا خلاصه هم داشتم میرفتن تو نگهبان جلومو گرفت گفت دوربین داری گفتم نه ! گفت با موبایلت هم عکس نگیری

فکر کردم طلا دارندد تو موزه

تو موزه فرش میزاشتند عکس بگیریم

خلاصه رفتیم تو

طبقه اول عکس یک مشت هنرمند معاصر خارجکی رو گذاشته بودند با توضیح درباره هر کدومشون که واقعا روح و روان ادم رو صیقلی میکرد با سمباتمه قیافه این هنرمندان

بعدش هم  یک مشت خط خطی سالوادرو دالی و پیکاسو و ....... رو اندخته بودند که که من اگه برای معلم نقاشیم میکشیدم با دوشکا اعدامم میکرد بس خنده دار ابتدایی و بی معنی بودند و نقاشی های دختر استاد ما که استادمون به دیوار اطاقش زده قشنگ تر بودند ( یعنی من اگه تو اسپانیا یا ایتالیا دنیا اومده بودم هنرمند شهیری میشدم جان خودم)

ااقا یکی از این نقاشی های سالوادرو دلی به نظر خنده دار اومد خیلی و کمی هم مستهجن اقا ما سریع با موبایل عکس انداختیم بریم با برو بسش بخندیم یه دفعه نواده شمر داد زد اقا شما مجوز داری مگه عکس میگیری منم که خندم خشکیده بود گفتم ببخشید قربان و سریع فرار کردم

از اون جالبتر بازدید کننده گاه این نمایشگاه بودند که اکثر اونها سامورایی بوذند مثل شینسه تو ایکیو سان

موی دم اسبی یا بلند با خط ریش ساید برن

و خانم هاش هم فضایی مثل این کارتونا که موهایی ادم فضایی رو سبز و قرمز و بنفش میکشه اینا هم همینطور

اصلا به گمانم اینا خودشون هنر معاصر بودند!

بماند خلاصه اگه یک دل سیر خواستید بخندید و تفریح کنید دیدن این موزه رو از دست ندید اگرچه مثل من مجانی نمیتونید برید و باید پول بسلفید

اقا من الان هنوز تو بهت این موزه معاصر هستم برم یک چای بخورم دربیام

فعلا



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 | 17:33 | نویسنده : یک پزشک دچار امبی والانس |
با سلام و عرض ادب به استحضار میرساند که اینها اخرین یاد داشت های حقیر ان شائ الله در تهران خواهد بود و اگر اساتید تهرام ولم کنند( بس که دوستم دارند و بهم علاقه مند هستند) به زودی به دیار زر خیز مشهد باز خواهیم گشت!

الحمدلله جشن هفته تئاتر پس از تخریب 50% از قوه شنوایی و قوای عصبی ما به پایان رسید ودر روز های اخر جناب عمو قتاد هم حضور اورده بودند و صدای اهنگ سلام سلام  عمو جان ایشان مارا حسابی مفتخر ساخت

 توی این مدت تو تهران خیلی پیاده  مثل ناصر خسور سیر و سفر کردم روزی تقریبا 5 کیلومتر و این پنچشنبه یه قبل حدود 15 کیلومتر  و کلا سعی کردم تو نخ تهران و تهرانی ها برم در ادامه به گوشه ای از تجارب من از تهران خواهد پرداخته شد

یکی از سرگرمی های من در تهران اویزون شدن از درخت های توت در تهرانه و در این بین درخت توت کوچک و بزرگ از دست من در امان نبوده است و نتیجه تحقیقات من شگفت اوره! از مجموع 546 عدد درخت توتی که من تست کردم 543 عدد توت بسیار بیمزه با درصد شیرینی زیر 1% داشتند  واون سه تای دیگه که یکیش  تقاطع شهید گمنام با میدون فاطمی بود  یکم شیرین بود ! توت های تو بیمارستان رو هم همه رو خوردم یکی از یکی بیمزه تر! اقا تو مشهد دوتا توت بخورس سومیش مرض قند گرفتی! توبیمارستان امام رضا با خوردن دوتوت مرض قند میگیری و در شاندیز( فداش بشم نظیر نداره) با خوردن یکی 

این نشون میده تهران خاکش یکم که نه خیلی کم بیمعرفته! ( کلا این دوستای من هم که اومدند تهران بی معرفت شدند)

نکته دو رستوران های زیادی به عنوان غذای هندی و ترکی و .... باز شدند ولی در اصل همهون غذاهایی خودمون هستم مثلا  اسکندر کباب به نظر همون گوشت گوساله پخته شده است یا نمیدونم بادمجون کباب همون کوبیده است یا کباب هندی تیکا همون مرغه و تیکای هندی همون جوجه است کلا تهرون شما غذای افغانی هم نفروشی مثلا قرمه سبزی رو اسمش رو بزاری بدخشان پلو یا کابل کباب ملت میخرند! کار ندارند!

غذاهای سلف سرویس  و گوشتی خوب توتهران خیلی کمه ولی در عوض پیتزاهاش از مشهد بهتره! و کلا ملت حال میکنند برا غذا برند تو صف اخه ساندویچ اژدر صف رفتن داره نه جان من؟

نکته سه!  اتحاد عجیبی در گرون کردن کرایه تاکسی حتی قبل از گرون شدن بنزین وجود داره و هست وخودجوش کرایه ها 20% زیاد شد بعد گرونی بنزین 20% دیگه

خیلی هم به راننده تاکسی ها برمیخوره چونه بزنی! و البته همه هم چونه میزنند! تو مشهد هم 4لا 5لا حساب میکنند ولی ازچونه زدن ناراحت نمیشند دیگه این چه اخلاقیه!

و اما در اخر! من عاشق پارک های تهران شدم! واقعا بودجه مملکت رو فقط تو تهران خرج کردند! خوب نوش جان شما ما حرفی نداریم ولی اینقدر غر ترافیک و الودگی هوا رو نزنند تهرانی ها tit for tat

 اینا گوشه اندکی از تجارب بود

یه چیزاییرو نمیشه گفت!

فعلا ها ملالی نیست تا بعد

ایشالا پست بعدی مشهد خواهم بود!



تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 | 21:31 | نویسنده : یک پزشک دچار امبی والانس |
من نمیدونم عهد میکنم با هنر و هنرمند کاری نداشته باشم یک جند نفر هم اومدند دعوام کردند که اوییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی تو با خطه هنر چکار داری بیهنر  که تشنه به خون این جماعتی و دست بردار حیا کن تیم ملی رو رها کن( اخه نمیدونند یکشنبه ها که فرداش دوشنبه کلاس هنر داشتیم من بدبخت یا باید تا اخر شب با قلم نی ور میرفتم یا نقاشی به زور میکشیدم و از اون قبل تر یک تابستونمو مامانم خراب کرد منو برد کلاس نقاشی و یک تابستونم رو خراب کرد برای کتاب سرمشق تحریری نوشت از روش بنویسم) و خلاصه با این همه کینه قدیمی از هنر گفتیم شتر دیدی ندیدی شما ببخش ولی مگه میزارند!

اقا یک چند روزیه ساعت 4 یهو صدای بلند گو میاد یکی مثل مدیر مدرسه ها صحبت میکنه بعد هم صدای اهنگ  به خصوص اهنگ لریه " بارو بارون هی بارو بارو بارونه هی...." و بعدش هم یک دوسه ساعتی صدای بلند و و اهنک و ... تا هفت و نیم و اعصاب  ما مثل خرده شیشیه های اتوبوس اسکانیای چپ کرده در تهران( یک بابایی کامنت گذاشته شما هم مثل بقیه لذت ببر!)

اقا امروز گفتم باید برم تهتوی قضیه رو در بیارم بعله به مناسبت هفته تیاتر در پارک هنرمندان هر روز تیاتر و موسیقی زنده برگزار میشه و دوتا عروسک خیلی بزرگ پیرمرد و پیرزن گذاشتند  دوتا جوون میرند زیر میله های بزرگه زیر عروسک ها اونا رو بلند میکنند( مثل علم های عزاداری) بعد با این اهنگ لریه شروع میکنند رقصوندن عروسک ها و اونیکه عروسک زنه رو میرقصونه خیلی واردتره و کلی سینه و باسن عروسکه رو تکون میده و مردم هم بعضی هاشون به خصوص پیرمردا و پیرزنای هنرمند هم براشون دست میزنند و بعد که این اهنگ نسبتا طولانی تموم میشه مجری میگه دوباره دست بزنید تا از اول اهنگ رو پخش کنم و مردم دست میزنند و دوباره اهنگ شروع میشه و این اتفاق خجسته یک ده باری تا شب رخ میده و خلاصه لابد من هم باید لذت ببرم!

بماند

اسم تیاتر امروز بود شمر خوش صدا!استغفرالهه!

اسم اینو میزارم انتقام هنری هنرمندان از من و تازه شهر خودم هم نیست برم داد بیداد راه بندازم ای مگه شما چهارپا هستید اینقدر سرصدا میکنید

و چاره ای نیست جز تحمل

یعنی میشه همین مجریه یه روز مریض من بشه و من 200 تا امپول براش بنویسم که حالش جا بیاد یعنی میشه؟

بماند

بیمارستان هم خبری نیست

مریضای سرطانی میاند و میرند و به این امید که خوب بشند و چقدر یک کلام امید بخش کمکشون میکنه وچقدر توصورتشون اضطرابه

اضطرابه مردن و لابد جوون مردن خیلی سخته

نمیدونم چرا همه ما از مردن اینقدر میترسیم!  ایشالا همه شفا پیدا کنند

یک پیرمرده اومده برای اسکن از لرستان بهش گفتند 6 هفته دیگه بیا زودتر دوهفته دیگه اومد  ههرچی بهش میگیم الان وقتش نیست میگه مگه من ساکن تهرانم هی برم بیام برام سخته من الان دوروزه گوشه خیابون خوابیدم خیلی دلم براش سوخت نه حرف مارو میفهمید نه میخواست بفهمه!



تاريخ : چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 | 22:45 | نویسنده : یک پزشک دچار امبی والانس |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.