تو خارج یک افراد دکتر یا روانکاوی هستند که بهشون ۱۰۰ دلار میدی بعد مثلا نیم ساعت میشینند به حرفت گوش میکنند و مثال من مانند ام شخصی است که هشت تومن مایه بیزبون میده به راننده تاکسی و به اندازه ۲۰۰ هزار تومن به درد و دل و داستان هاشون گوش میده

بماند

تا حالا هیچ فکر کردید شلوار کردی میتونه مختص کردها فقط نباشه ! طبق اخرین تحقیقاتی که من خودم به عمل اوردم شلوار کردی لباس ملی ۹۰ درصد کرمانی های عزیز هم هست به طوری که ۹۰ درصد اقایون بعد از سوار شدن به قطار ملبس به شلوار کردی شده و در تمام طول مسیر در رستوران نمازخونه مسجد سرویس بهداشتی و از جمله اطاق دکتر با ان حاضر میشوند ده درصد باقیمانده ملبس به گرمکن راه راه و یا بیژامه با خشتک سوراخ هستند

مریض اول جوون  خیکی و قد بلندیه که پیرهنش از شلوارش زده بیرون ! شنگوله و شیرین عقل میزنه و هنوز قطار راه نیافتاده میاد تو اطاقم که دکتر جکیل حالم بده! (جکیل عمته) و به دادم برس که سرما خورده اند دارویش میدهم و میرود ! نیم ساعت بعد میاد با بیژامه خشتک سوراخ لنگش رو جلوی من دراز میکند که ای حالم بد است و بهتر نشده ام و به دادم برس ! انگار دارو باید سه سوت اثر کند و من هم میخواستم هیکلش را نبینم هر چه انتی بیوتیک خودم داشتم بهش دادم که نیاد ! و ده دقیقه بعد مادر و خاله اش را میاورد که این دکتر کارش عالیه  و مادرش سرگیجه دارو خاله اش فشار خون و در تمام مدت معاینه من کنارم مینشیند و وراجی میکند !  تا صبح استرس داشتم که نکند این خوب نشود و دوبازه سرو کله اش نمایان شود که البته یکبار دیگه منو تو قطار دید گفت بهتر شدم

مریض بعدی جوان قصابی است که با سه دوستش می ایند که دوستمان مریض است بیا ببینش! انگار که من دکتر سیارم! گفتم بگو خودش بیاد گفت خوابه گفتم بیدار شد بیارش و نشو نبه این نشون که تا اخر سفر دوستش بیدر نشد اما خودش گفت حالاکه اومدم یک فشار از ما بگیر ! فشارش ۱۸۰/۱۲۰ است و بالا حالش گرفته میشود تعریف میکند که قصاب است و جیگر گوصفند را خونی به نیش میکشد( توضیح اینکه شلوار کردی و زیر لباسی تنش است) و خلاصه هشدارش میدهم به فشار خونش و توضیح میدهم چه بخورد چه نخورد میگوید برام بنویس میگم کاغذ بیار !کاغذ میاره و دستور غذایی و یک عدد قرص فشار خونش میدهم ! قصاب با چهره راضی و همزمان هراسان میرود ! دو ساعت دیگر می اید که دوباره فشارم را بگیر این دفعه ۱۴۰ است و خوشحال میشود که فشارش بهتر شده میرود و من هم خوشحال که از دیدارش محروم شدم اما ساعت ۱۲ شب دوباره می اید که سرم درد میکند لابد ترسیده از فشار خون رگ های مغزش ترکیده اند و فشارش دوباره ۱۸۰/۱۲۰ است و من که چشم هاین باز نمیشوند و زورکی خنده میکنم که نترس خوب میشوی! د قرص فشار خون به وی میدهم که حتما خوب شود !  (طبابت از نوع بکش و خوبم کن)

ساعت یک ایستگاه طبس

رییس قطارداد میزنه دکتر جووووووووووووووووووووون اینو دریاب ! ( مثلا تو حموم داد میزنه لیف بیار همون مدل)

جوون 20 ساله ایکه سوارقطار شده و انگار ازمشتریان ثابت خطودوست رییس قطاره

مشخصاتحت تاثیر مواده ! چشماش رو هممیفته و یک لبخند عجیب همش به لب داره و انگار توهم زده

میگه 6 سال معتاد بوده و الان تو ترکه ! و 5 تا گاباپنتن خورده و یک کلونازپام و خوابش نمیبره و یک داری خواب اوردیگه میخواد که دکتر سرویس قبلی بهش داده میدونه من هم تو جعبم دارم

دارویی که میخواد به شدت عوارض جانبی داره بهش نمیدم

ترامادول میخواد ! ندارم و داشتم هم نمیدادمش ! و میگه دندون درد داره و با یک بروفن و دوتا رانیتیدین که خونریزی گوارشی نکنه سقط میشه مرخسش میکنم و تا صبح خواب میبینم اوردوز کزده مرده!



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 | 10:15 | نویسنده : یک پزشک عازم به سربازی در پیری |
نصف قطار خالی بود و فکر کردم این سفر دیگه محله استراحته! و و واقعا هم بود منتهی تا قبل از نماز مغرب بعد نماز مغرب ( قطر مشهد کرمان معمولا بجستان برای نماز وایمیسته) یه اقایی با صدای گرفته که انگار سه پاکت سیگار رو با هم کشیده  بود اومد گفت من رییس کاروانم( از یزد کاروان اورده بود مشهد) و یکی از زائرینم درد قلب داره! یا خدا! کیف داروهامو ورداشتم رفتم دنبالش کوپه یک سالن یک یعنی درست چسبیده به لکوموتیو و لکوموتیو ران! رسما 200 متر راهه و به خاطر تکون های قطار ده بار میخورم به در و دیوار قطار

مریض یه اقای 70 ساله چاقه که طبق گفته همراهیاش دوبار انژیو کرده رگ های قلبش بسته است و مواد هم مصرف میکنه 

بسته داروهاشو نشون میده و توش چند جور داروی فشار خونه و مسهل و معلومه هیچکدومو مصرف نکرده

ظهر هم حضرت استاد یک غذای چرب با ته دیگزیاد زدند و عارضه رو مربوط به پرخوری ظهر میدونند

فشارخون 190 تا ! نبض 110 تا و تنفس سی تا در دقیقه

سریع بهش سه تا اسپیرین میدم بخوره و دوتا زیر زبونی که در کمال تعجب من تاریخ مصرف گذشته تشریف دارند( رسما نزدیک بود سکته کنم  یعنی اثر میکنه؟) بهش میدم و بهش میگم باید اولین ایستگاه پیاده شه

واون هم میگه نه

همراهیش که دخترشه میگه فشار مادرمو هم بگیرید فشارش بالاست همیشه و منم با ناراضایتی قبول میکنم (پزشک قطار که قرار نیست همه مریضای قطاروخوب کنه)

منم فشارشومیگیرم و با کما تعجب من وفشار سنج فشارش 260 میباشد( یعنی اورژانس خطرناک) وهر ان ممکنه یک رگ مغز یا چشمشبترکه و من بمونم و حوضم

سریع از هرچی داروی فشار خون دارند و دارم یکی بهشون میدم ( ترس تمام وجودمو گرفته اگه فشارشون خیلی پایین بیاد که خطرناکه اگه بمیرند اگه قلبشون وایسته!)

خلاصه تکرار میکنم براشون که حاج اقا باید اولین ایستگاه پیاده بشند و اونا هم میگند نه و من خوشحال میرم صورت جلسه بنویسم که بعله من گفتم پیاده بشند خودشون قبول نکردند و مسئولیتش با خودشون

اقا تا رفتم اطاقم دوباره همراهیاش اومدند که حالش خرابه!

و باز من برمیگردم و مثل کشتی تودریا میخورم تو راه به در و دیوار

باز فشار جفتشون بالاست و حتی بالاتر هم رفته و پاین نیامده! یک قرص فشار دیگه میدم و برمیگردم و باز نرسیده احضار میشم و این کار چند بار تکرار میشه و حاج اقا راضی بهپیاده شدن نیست

خلاصه تو یک ایستگاه اورژانس میاد و پزشک اورژانس تا فشارشو میگیره و حالشو میبینه پیادش میکنه واصلا محلی هم به من نمیده ! مثلا که من متخصصم! مریض میره منم همراهیانمریض رو دعوا میکنمکه مادرتون سکته کنه خوبه! 

 بقیش دیگه مهم نیست ! زیر دست من کهکاریش نشد بقیش با خدا! من یک نفس راحت میکشم و میرم تو اطاقم بماند که قطار خالی تا اخر شب زیاد مریض داشت و نذاشت من بخوابم

الپرازولام

پیرزن با دخترش اومده تو اطاق من که خوابم نمیبره ! یکقرص بده بخوابم! الحمدلله که نخواست لالایی بخونم براش

(تو قرصای قطار قرص خواب نیست.یکبار یکی دیگه هم قرص خواب میخواست گفت دکتر قبلی یکقرص سبز بهم داده بود خوابیدم.فهمیدم چی بهش داده بود یک داروی ضد سایکوز نسل یک که عوارض خواب اوری هم داره منم به اون جوون دادم ولی ولی مثل ... پشیمون شدم چون بعدا تو موبایلم عوارضشو دیدم که مسلمان نشنود! کافر ببیند)

از خونه چند تا قرصی که خودم مصرف نمیکنم اوردم بدم مسافرا تو اینا الپرازولام هم هست که از پدربزرگ کش بردماخه پدر بزرگ جان فقط خارجیشو مصرف میکنه و ایرانیشو قبول نداره منم فقط خارجیشو دوست دارم و خودم نمیخورم ایرانیشو

به خانومه یکی میدم سریع دخترش میگه  الپرازولامه ؟ یکی هم به من بده منم  مصرف میکنم و خوشم میاد وبعد میگه یکی هم بده برای خواهرم تو کوپه بغل اونم میخواد

یک نگاهی بهش میکنم و به هوش خودم افرینمیگم که خواب اور هم با خودم اوردم! به هر حال مردم  رو خواب کنی هم ثواب داره! ولی واقعا شما تو قطار خوابتون نبره میرید دکتر؟

 



تاريخ : سه شنبه یازدهم آذر 1393 | 14:36 | نویسنده : یک پزشک عازم به سربازی در پیری |
یکی از چیزایی که با خودم تو قطار میبرم تا حوضلم سر نره همشهری داستانه ! یک کتاب حدود 200 صفحه که ماهانه چاپ میشه و پر از داستان کوتاهه. یک قسمت از اونمشاغل مختف میان خاطرات خودشونو مینویسند مثل بستنی فروش شارژ فروش کتابفروش سیسمونی فروش منشی تلفنی شرکت مسافرتی و .....

منم تصمص گرفتم یه چند سری این سبکی خاطرات بنویسم!

پیرمرد

تو کوپم نشستم منتظرم قطار راه بیفته یهو مامور قطار میاد میگه بدو پایین رییس قطار کارت داره میرم پایین میبینم رییس قطار با ناظر ویژه قطار( توهر قطار یک سر مهماندار هست یک ناظر ویژه و رییس قطار) وایستادن

(از اینناظره خوشم نمیاد این یکی خیلی دستور میده) خلاصه کاشف به عمل میاد که یه پیرمردی سرش خورده پله برقی شکسته! میگم مگه عکس انداختید؟ و بعد میفهمم نه سرش خون اومده یعنی شکسته! و تو راه اهن سرش رو باند بستند و حالا میخواند تحویل من بدنش تا کرمان! دلم میریزه پایینکه بوی دردسر میاد ولی با اعتماد به نفس میگم باشه سوار شه

تو قطار مامور میاد میگه این پیرمرده میگه کارت شناساییش دست شماست ! وااااا! مگه من بیکارم کارت اینو نگه دارم! خلاصه بعدا ناظر وِیژه میاد بازم همینو میگه و من انکار میکنم

شب هم دوسه بار خم کوپه ای هاش که چند تا جوون با معرفت هستند میان منو از خواب بیدار میکنند که سرش درد میکنه و تهوع داره و .. و هر بار قرضی بهش میدم

و یک ابمیوه که پسرای کوپه میدند

صبح میرسیم کرمان و من خوشحال که این سالمه .تو سالن میشینه ساکت و من فکر میکنم میاند دنبالش میرم تو شهر و ظهر برمیگردم میبینم بازم نشسته! به مامور انتظامی داستانو میگم میگهما هم سوال پیچش کردیم میگه میخوام برگردم مشهد! و پول هم نداره.جلو میرم بلندمیپرسم پدر جان خونت کجاست؟ میگه نمیدونم! میگم مشهدی هستی ؟ میگه اره .میگم چرا اومدی کرمان ؟میگه برا تفریح! ومن که سرم داره از درد میترکه ولش میکنم میرم ! اختلال حئاس داره در حد تیم ملی و نمیدونم چطور پول اومدن به کرمان رو داشته!

سفر قطار شدم که برگردم مشهد و نفهمیدم پیرمرد چیکار کرد!

کونگ فو

چند تا دختر جوون از عصر هی اومدند یکیشون تتهوع داره یکیشون سردرد یکی رو هم خوری کرده فشارش افتاده وبعد اخر شب منو از خواب بیدار میکنند که برامون گرواهی سلامت بنویس ما داریم میریم کرمان مسابقات کنگ فو!

سریع یاد عشق خودم کارتون کونگ فو پاندا میفتم! بعد یه نگاهی میکنم میبینم این ارشدشون خیلی چاقه و خوب هر چی مشت و لگد بخوره کاریش نمیشه و لی یه چند تاییشون خیلی لاغرند فوت بکنی پرت شدند کنار هرچی میخام یه چی بگم روم نمیشه! اینا تو شطرنج هم احتمال مصدومیت دارند! چه میشه کرد گواهی مینویسم و میدم برند و تا صبح خواب میبینم یکیشون قلبش وایستاده تو مسابقات ومیان خر منو میچسبند گواهی سلامت نوشتنت چی بود!



تاريخ : جمعه سی ام آبان 1393 | 7:48 | نویسنده : یک پزشک عازم به سربازی در پیری |
سلام

میگند یروز یه پشه یکی رو نیش میزنه بعدطرف پیداش میکنه تا میحواد بکشدش پشهه بهش میگه بابا ! طرف فکر میکنه میبینه راستمیگه خون اون تو رگ هاشه ! و واقعا پدرشه ! میشینند با هم گریه میکنند!

این قضیه ما و کرمانه! ( من که  پشه نیستم ولی ابعدا در نظر بگیریم مثل درست درمیاد )

این دفعه که رفتم کرمان ساعت 7 رسیدم و جمعه بود راه افتادم رفتم تو شهر و خلاصه تو مسجد بازار صدای روضه میومد منم خیلی سردم بود گفتم برم هم روضه هم گرم بشم اقا جاتون خالی ما که به اخر روضه رسیدیم ولی اخرش خیلی حال داد چون یک اش ملس تو مایه های شله مشهدی بهمون دادند یک اش با سبزی نخود گندم و گوشت گوساله( در شله حبوبات دیگه هم هست ادویه اش بیشتره و گوش گوسفندداره و سبزی نداره)

اقا این خون کرمانی یا اش کرمانی همچین تو رگ های ما جریان پیدا کرد که من الان یک کرمانی هسته!

(بماند که برگشت بخاری قطار خراب بود و من یخ زدم تا رسیدم مشهد وواقعا لطفشون رو جبران کردند)

یکن کته در باب کرمان اینکه به شدت مغازه دارهاش بنداز هستند خواستید خرید کنید چونه در حد تیم ملی فراموش نشه

 یک نکته مثبت در مورد کرمان اینه فهم و شعور رانمایی رانندگی کرمان از مشهد بیشتره! سابق سر چهار راههای مشهد تایمر بود ولی بعدا بیشعوران راهنمایی رانندگی ( یا سایر مسئولان) اونها روبرداشتند جاش سرعت گیر در تمام شهر نصب رکدند ولی کرمان خیلی خوبه همه 4 راه هاش تایمر خیلی شیکی داره! و سرعت گیرلا اقل تو مسیر هایی که من میبینم نداره! و البته رانندگی مردم تو کرمان نثل مشهد داغوووووووووووووووووونه! و البته مثل همه جا خانمها نقش زیادی در ایجاد ترافیک ایجاد میکنند!

چند تا عکس گرفتم از کرمان که دعوت میکنمنگاه بفرمایید

یک: عطاری فوق پیشرفته در کرمان

یک ارایشگاه دیوانه کننده !

پله برقی رو قفل زدند کسی ازش استفاده نکنه

و غذای ملی کرمان از یک زاویه عکس گرفته شده که صاحب مغازه منو نبینه

واقعا من الان کرمونی اصیل هسته!(یک چند دفعه دیگه برم کرمان و ارده و شیره خرما وشیره تر...اک بزنم میدم شناسنامه هم رو بزنند متولد کرمان)

ویوا کرمان!



تاريخ : شنبه هفدهم آبان 1393 | 14:11 | نویسنده : یک پزشک عازم به سربازی در پیری |
با سلام و احترام و عرض ادب و تسلیت ایام به پیشگاه اقا امام زمان

یکی  از اتفاقات جالبی که برای من توقطار این روزا میفته اینه که دوباره بالاجبار تو قطار مجبور شدم با مطالعه غیر درسی دوست! بشم ! ساعت های مدید بودن تو قطار (حدود 40 ساعت) واقعا یک همدم میخواد که نیاز به برق و مراقبت نداشته داشته و مغزت رو هم تو استند بای نبره!

و این میسر نمیشه جز با روزنامه و کتاب داستان !

یادش بخیر قبل از کنکور سال 81 تقریبا تنها سرگرمی من کتب و روزنامه و کیهان بچه ها و سوره نوجوان و سروش نوجوان و سلام بچه ها بود! خونه هرکی میرفتم اویزون کتابخونشون بودم یادم میاد خاله مادرم یک کتابخونه داشت تو راه پله پشت بوم و یک عالمه کتاب قدیمی داستان داشت مثل کتاب های نقره ای و طلایی که قبل انقلاب چاپ میشد و طبعا شما اصلا یادتون نمیاد! و با هرکدومشون چقدر خاطره دارم من

ولی از پیش دانشگاهی و بالطبع بعدش دوره پزشکی و تخصص تقزیبا کتاب داستانی نخوندم ! مطالعم درسی بوده یا خوندن روزنامه ها و اخبار تو اینترنت! و خوب بودن در قطار و دوری از اینترنت این حسن رو داره که اول هر سفر برم روزنامه فروشی چند تا روزنامه و مجله بگیرم چندتا همشهری داستان هم از بقیه قرض بگیرم بچپم تو کوپه ام و بین مریضا بخونم و بخونم و روحم رو سیراب کنم!

و هر مریضی هم میاد یک نگاهیی میکنه که منو بین اونهمه کاغذ و روزنامه پیدا کنه!

این همشهری داستان هم چیز بدی نیست بعضی وقتا داستان های خوبی تو ش پیدا میشه!

واقعا بودن تو قطار مثل نشستن زیر مهتابه و ادم رو شاعر یا عاشق میکنه!( از تمامی زیبا رویان دعوت میشود در کوپه پزشک قطار مشهد کرمان حضور به هم رسانند!) تقریبا قطار از تو ایستگاه که درمیاد دیگه هیچ نوری نیست سیاهی و سیاهیه! خیلی عجیبه!

بماند ! یکی از سوغاتی های جدید کرمان که تازه کشف کردم کنجد ارده و شیره خرماست که واقعا کیفیت خوبی داره به خصوص ارده و شیره خرما! سفارش  کلمپه و ارده وشیره خرما و قووتو قبول میکنیم با ارسال به سراسر کشور!

 



تاريخ : دوشنبه دوازدهم آبان 1393 | 21:9 | نویسنده : یک پزشک عازم به سربازی در پیری |
سلام

از اونجاییکه احساس میکنم در چند سال اینده متون تاریخ بیهقی و سفرنامه ناصرخسرو و ابن بطوطه برای بچه ها کلا غیر قابل درک میشه  ! دست به کار شدم تا سفرنامه خودمو بنویسم شاید سال های اینده در کتاب های درسی واردشدبه نام سفرنامه دکتر هسته ای!

بماند مشاهدات من از رفت وامد پیاده از یک مسیر 5 کیلومتری از میدون ازادی تا میدان شهدا و بازار قدیمی ثبت شده اگه خواننده کرمانی دارم بهم بگه اینجا کجای شهره

نام :کرمان! شاید البته از نامش راضی نباشند چون یه چند جای اسم کریمان گذاشتند رو مغازه ها و ادارات

درجه پرت بودن از مسیر: متوسط بیشتر مشهدی ها و زاهدانی ها مشتری کرمان هستند

درجه مذهبی بودن:متوسط نه چادری سفت وسخت زیاد میبینی نه سوسول قرطی شیطان پرست!  هم در مردان هم در زنان

درجه خوشگلی : متوسط ! کلی خیلی پریرو منندیدم( اقا به کرمانی ها برنخوره من بیطرف هستم ها)

درجه شکمویی: متوسط رو به بالا چیزی که تو کرمان جالبه علاقه زیاد به بستنی ابمیوه فالوده سمبوسه پیراشکی و فلافله و در عوض کبابی و کله پاچه و حلیم من خیلی کم دیدم اونچه که در کرمان مشهدوه علاقه مردم به میونوعده است چونساعت 10 و 11 ساندویچی ها و ابمیوه ای ها پر هستند که این پدیده در مشهد و تهرات در ساعت 1 به بعد دیده میشه

بافت شهری: سنتی خیلی شهر ابادی از لحاظ ساختمون سازی نیست و برج و اینا نداره یا من ندیدم البته این به نظر من نکته خوبیه و نوعی سادگی دیده میشه

حاشیه شهر: افتضاح! گله به گله نخاله ساختمونی ریخته! . اصلا زیبا نیست

مردم شهر : نسبتا خونگرم

قیمت ها : نسبتا کمتر از مشهد ولی کاسب ها هم بدشون نمیاد تو پاچه مشتری کنند! مثل مشهد!

قیمت رفت و امد: مثل مشهد و گرون .شیراز بهتر یود!

بقیش بعد

اما تجربه پزشکی تو قطار هم  چیزای جالبی داره

مثلا دیشب یه اقایی اومد تو کوپه من گفت حالم خیلی بده دارم میمیرم فشارمو بگیر بهد میگیرم میبینم  خوبه بعد میگه پسر برای کار رفته بود یه شهر دیگره ولی خودکشی کرده الان چیکار کنم !یعنی تا مشهد زنده میمونم؟

خوب بهش چی بگم؟

 

 



تاريخ : دوشنبه پنجم آبان 1393 | 12:8 | نویسنده : یک پزشک عازم به سربازی در پیری |
سلام

نع تا حالا هیچکدومتئن تونستید بدون بلیط سوار قطار شید؟ نه تونستید تونستید بدون نشون دادن کارت ملی وارد قطار شید پول بلیط و جریمه هم ندید و تازه یک کوپه دربست با ناهاز شام صبحانه رایگان بگیرید؟

نه جان من تونستید؟

خوب منم نتونسته بودم ولی از چند روز پیش تونستم

شماها هم نمیتونید

بعله

از چند روز پیش من برای اقلا یکماه دارم رو قطار مشهد کرمان به عنوان پزشک  قطار کار میکنم! تا نیروهای مسلح تکلیف سربازی منو معلوم کنند! و از بیکاری گرسنگی و بیپولی دربیایم!

 

اقا این مسیر مشهد کرمان پر از گرد و خاکه بطوریکه در عرض یکساعت تمام قطار گرد و حاکی میشه

اطاق پزشک رو چرخه قطاره و عطسه راننده قطار با تشدید 1000000000000000 برابر رو احساس میکنید

و جای خوابش هم خوب نیست!قطارش تلویزیون نداره و خلاصه تحفه ای هست برای خودش

شب اول اینا برای من پتو و بالشت نیوردند  وخلاصه تو شلب سرد کویر تا صبح چوب خشک شدم جای شما خالی

صبح اومده عذر خواهی میکنه اقا ما یادمون رفت!

ناهار و شام قطار هم که از رستوران هاپوکومار میاد به  غایت بد  و البته بوی پیتزایی که برای مشتری های رستوران میپزه معده رو حجالت میده

قطار 16 ساعته 18 و نیم ساعت تو راهه و تازه وقتی میرسیم کرمام میبینم محل استراحت پزشکان با طویله توفیری با اصطبل نداره

خوب البته هواتپیمایی کرمان که اون باشه قطارش اینه

اما رفتم تو شهر سکوت عجیبی داشت اینا تو حونسردی بعد شیرازی ها دو هستند ساعت 9 همه جا بسته است و ترافیکی نیست پیاده از میدون ازادی کرمان تا بازر ارگ میرم هوه عالیه و بازار خلوت سر صبح ادمو زنده میکنه

این کار از اون تجربه های خیلی شیرینه

رفتنبه یک شهر دیگه و ویزیت مریض های عمدتا استهال و دل درد و سرگیجه و پریود!

بماند خدا عاقبت همه رو ختم به خیر کند ایشالا



تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 13:58 | نویسنده : یک پزشک عازم به سربازی در پیری |
با سلام و عرض تسلیت

تا مدت دیگر جهت خدمت سربازی اعزام خواهم شد( اقا تاریخ  اعزامم مشخص نیست خیلی گریه نکنید)

ایشالا داعش منو بخوره راحت شم

اخه کی یک پیرمردو میفرسته سربازی؟



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 | 10:26 | نویسنده : یک پزشک عازم به سربازی در پیری |
اقا ما 5 شنبه و جمع و شنبه حسابی بهمون حال داد تو سوییت استاندار! بدون هیچ دغدغه ای! چند تا نگهبان هم دم در که از لحاظ امنیت هم مشکل نداشته باشیم 

با تمام امکانات

 یکشنبه رفتیم برای امتحان عملی بیمارستان شریعتی اونم پیاده چون سوییت استاندار خیلی نزدیک بود

دیگه مطمئن که اگه کتبی اول نشدم عملی دیگه مال ماست چون واقعا بچه های تهران تو عملی ضعیف هستند

 امتحان هم تموم شد یک ماراتون 4 ساعته و واقعا سخت یعنی انرژی همه رو برده بود

یکی جلوی من نشسته بود که من ورقشو میدیدم چند تا سوال رو خالی گذاشته بود

خلاصه خرم که امتحانمون خوب شده ! و خوشحال

ظهر برگشتم سوییت سلطتنتی استاندار ! بعد یکساعت به یکی از استادمون که جزو گروه ممتحن بوذ زنگ زدم چی شد؟

گفت قبول نشدیدددددددددددددددددددد!

خلاصه دنیا چنان تیره و تار شد که نگو  بدتریم خاطره عمرم رقم خورده بود

اصلا باورم نمیشد و تازه اینکه اونی که ورقشو من میدیدم خالی داده نفر اول شده بود

بماند

من برای همونروز بلیط برگشت داشتم به مشهد و نمیدونستم بمونم برای اعتراض یا برگردم

چند ساعت بعد یکهو ورق برگشت و دوستای من تو دانشگاه تهران و یکی از اساتید تهران نوبتی بهم زنگ زدند که تو تنها کسی هستی که از مشهد قبول شدی و واقعا خوشحال شدم و باورم هم نمیشد

البته تو این بین یکی دیگه هم بهم خبر داد که قبول نشدی

خلاصه این شل کن و سفت کن ما رو حسابی روانی کرد و لذت ناهار و سوییت استاندارد رو به کوفت تبدیل کرد!

به ههر حال یک چشم گریون و چشم خندون برگشتم مشهد

فرداش همه اونایی که تبریک گفته بودند زنگ زدند که قبول نشدی

دیگه بفهمید چه جهنمی مشهد شده بود! یکی نقصان مایه یکی شماتت همسایه

بماند که چقدر نذر و نیاز کردیم

و بماند که یکشنبه که برگشتم تا 4 شنبه که اعلام شد قبول شدم مردم و زنده شدم ولی این نامردی تهرانی ها هیچ وقت از یادم نمیره

البته استاد های خودمون از همه بدتر

به هر حال این تلخ ترین و شیرین ترین قبولی من  تو 23 سال درس خوندنم بود

بگم از هواپیما

خوب طبق معمول تاخیر داشت و من که نای دعوا نداشتم دوساعت تاخیر داشت نفر اخری بودم که رفتم وسایلم رو دادم به کانتر. یک هواپیما پر از عرب

به یارو گفتم یه جا بده دم راهرو جلو کنار یک ادم لاغر!

اومدم بشینم دیدم جام یک خانمی نشسته و جای اون خانومه کنار یک عرب و یک خیکی گامبو هست خلاصه با صد تا دعوا خانومه بلند شدم من کنار یک خانم دیگه نشستم که الحمدلله کم حرف مودب و لاغر بود و اون خانومه رفت عربه رو بلند کرد کنار پنجره نشست چون صندلیش اونجا بود و عربه وسط بین گامبوهه و خانومه نشست و اون گامبو هم تا اخرش غر میزد به من!

خلاصه رفتید کانتر بگید جلو باشه کنار راهرو باشه کنار یک لاغر و ردیف کنارتون هم لاغر!

فعلا همینقدر بسه تا بازم بیام



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 | 14:8 | نویسنده : یک پزشک عازم به سربازی در پیری |
با سلام و عرض تبریک و تسلیت اعیادو عزاداری های پیش رو!ژ

اول اینکخه ممنون از همه شما ها که تو این مدت منو دلداری تشویق و امید دادید مکتشکر

دوم اینکه به علت اسباب کشی من الان نت ندارم از جاهای مختلف ان میشم برا همین کامنت هت رو میخونم ولی شاید دیر جواب بدم عصبانی نشید کامنت من کو؟

الان موقع انتخاب رشته کنکوری هاست سال ۱۳۸۱ من هم انتخاب رشته کردم زدم پزشکی و الان سال ۹۳ است یعنی ۱۲ سال از بهترین سال های عمرم گذشته بدون تفریح خوشگذرونی یا حتی یککتاب داستان خوندن

نارارضی نیستم ولی دوستای عزیزم که میخواند پزشک بشندبدونند که اگه قبول شدند خیلی کار سختی دارند و باید خیلی تلاش کنند و اگه قبول نشدند بدونند پزشکی به جز کمک به مردم هیچ اترزش خاص دیگه نداره پس زانوی غم بغل نکنند! اینو کسیمیگه که الان ته خطه!یعنی درس و تخصصشو گرفته!شعار هم نمیدم|! اینده تو رشته های دیگه شاید خیلی بهتر و شادتر باشه!

بماند

راستی اون دوتا خانم فوکولی ها یکیشون تا هواپیما میخواست پاشه شروع کرد به گشتن کیفشدعای سفر پیدا کنه

ولی تا اخر سفرجز روژ و ماتیک چیزی پیدا نکرد! خدا نگهشون داره!

اقا خواهر زاده شوهر عمه مرحوم مادرم یک هتل تهران داره درمیدان حسن اباد که یکی از میدان های زیبا خیلی قدیمی تاریخی و خیلی الوده مرکز تهرانه! و ما هم به سفارش پدربزرگ به امید تخفیف و قیمت کمتر رفتیم این هتله!

هتل بی ستاره!

بماندکه معطل شدیم تا اطاق بده و  تاکسی همکلی پولگرفت اطاقش هم گرم بدون کولرگازیبا سرویس بهداشتی بد بود و بماند که تلویزیونش ۱۴ اینچبو و بماند که از غذاش دلم تا یک هفته اشوب بود!

ولی اینا قسمت بد ماجرا نبود خلاصه به هر مکافاتی صبح شد و رفتم امتحان و امتحان دادم و ادرنالین خونم رفت رو ۱۰۰۰۰۰۰۰ و برگشتم و اسبابامو ورداشتم برم جایی که پدر خانم برام از طریق اداره رزرو کرده بود تو ولری عصر روبروی پارک ساعی و بماند که تاکسی باز کلی پول گرفت و بماند که سرایدارش میگفت رییسشو که هماهنگ کرده نمیشناسه!وبهم اطاق نداد و مجبور شدم برم یه جای دیگه! ولی اینا همقسمت تلخ نبود

و بماند که از طریق یکی از فامیل های نزدیک کا استانداره محترم و عزیز یک جاییه سوییت استانداریتو خیابون فاطمی پشت وزارت کشور روگرفتم که امکاناتش عالی بود و یکسرایدار داشت که لب تر میکردم همه چی برام میخرید!

ولی فکرمیکنید اونجا هم خوش گذشت؟

ساعت ۶ کلید تو سایت اعلام شد و من فهمیدم کتبی قبول شدم ونمرم اینقدر خوب شده بود که فکر میکردم اول شدم!

بچه های مشهد همه از من کمتر گرفته بودند

ولی بعد که نمره های تهرانی ها اومد فهمیدیم بابا امدادهای غیبی خیلی برای اونها بیشتر بوده!نمره های گرفتند بی سابقه در تاریخ بورد!

تفسیرش با شما!

اینا اصلا مهم نیست

ما خودمونو اماده کردیمبرای امتحان عملی که مثلا نقطه قوت ما بود!



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 11:6 | نویسنده : یک پزشک عازم به سربازی در پیری |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.