من و تحیر
الان باید برم سربازی! چرا نمیبرندم؟ 
لینک دوستان
فکر میکنید اگه دوتا کشور جهان سومی با هم در امر توریسم سلامت همکاری کنند چی میشه؟

هیچی 

گند زده میشه به توریسم و سلامت

دیرزو بیمارای ما که باید از بصره میامدند اهواز تا پرواز کنندمشهدبر اثربلاهت و بیبرنامگی مسئولان مربوطه ده دقیقه دیر رسیدند و پرواز که همهمیشه تاخیر داشته این دفعه بدون تاخیر یک ثانیه ای میپره!

و حالب اینبود این مترجم ابادانیه ما تا دقیقه اخر میگفتاشنا دارم نمیزارم بپره! مگه مو الکیوم؟

چند نفر جا موندند؟ 80نفر

هزینه های اضافی: هزینه هتل در مشهد که رزرو شده +هزینه هتل اهواز+ هزینه بلیط مجدد

+ هدر رفتن یک عالمه گل رز که برای استقبالشون خریده بودند + منشی باید 40 تا وقت مجدددکتر بگیره

و..................................

من دوتا از 3تا رگ اصلی قلبم گرف بسکه حرص خوردم چه برسه به رییس شرکت

پینوشت:متاسفانه بیماران ما یا نوزاد هستند برای عمل نقایص قلبی یا پیرزن پیرمرد برای عمل قلب و دیسک کمر و اب و مروارید

هنوز سرویس مراقبت های پوست و مو برای توریست های عزیز جوان نداریم

پس توریست سلامت حوشگل جزو اروزها و اهداف بلندمدت ماست!

خیلی جوش نزنید!

[ سه شنبه هفتم بهمن 1393 ] [ 7:52 ] [ معلق بین هواو زمین ]
خدمتکار شرکت: این اقای ایکس که تواون ساختمون شرکته خیلی چرکه خیلی کثیفه ناخوناشو گرفته ریخته لب پنجره جوراباشو شسته گذاشته رو شوفاژ

خانوم منشی ما : اره خیلی بده ما هم قبول داریم

منشی دیگه : اره راست میگید حتما به داییش ( رییس شرکت) و زن داییش (ناظر شرکت) و اقای ایگرگ نایب رییس چغولیشو بکنید احراجش کنند

همکار اون اقا تو اون ساختمون که الان اومده پیش ما: اره ایکس یک موجود چرکه ! خیلی پلشته و اصلا نمیزاره تو شرکت خوراکی بمونه

دوهفته بعد: اون اقا رو منتقل کردند به دفتر ما

به خانم نظافتچی میگه شما چقدر شکایت منو کردید پیش داییم

نظافتچی:نه به خدا............................................ من هیچی نگفتم! ( یعنی میخواستم دادبزنم)

یعنی تو شرکت ما که یک شرکت فسقلیه! همه در حال زدن برای هم هستند! نمیدونم برای من چقدر میزندد!

خانم ها چشم دیدن هم رو ندارند اقایون چشم دیدن خانم ها خانم ها چشم دیدن اقایون و .....

داره برامون مریض میاد از بصره!

ایشالا خوشگل باشند!

[ یکشنبه پنجم بهمن 1393 ] [ 10:13 ] [ معلق بین هواو زمین ]
اینقدراز مریض نیومدن خسته شدیم که سه تامریض که برامون اومدند انگار نخست وزیر عراق میخواست بیاد

کم مونده بود گروه سرود تشکیل بدیم و گل بدیم و فشفشه روشم کنیم و دفتر رو تزئین کنیم

سه تا مریض عراقی که برای پت اسکن اومدند ! و وقتی زنگ میزنم همکارم که تو رضوی کار میکنه ازش یه سوال فنی کنم( ما مریض ها ر به بیمارستان رضوی میفرستیم این همکارما که مونث هستش و مورد احترام من مثل خواهر !سال بالایی مابود و بورد قبول نشد برای بار دوم و این ناکامی رو از دید من میبینه و فکرمیکنه من اعمال نفوذ کردم که قبول نشه! نمیدونه من اگه نفوذ داشتم الان بیکار نبودم) حسابی سرد جواب میده و معلوم میشه هنوز مکدره! و وقتی میگم دارم سه تا مریض براتون میفرستم حسابی جا میخوره و حالش گرفته میشه ! خوب این خودش یکم خوشحالم میکنه که اون ناراحت میشه! به هر حال برانگیختن حس حسادت یک خانم لذت بخشه!

بماند

وزیر بهداشت عراق اومد و رفت و بردنش کوهسر که از جاهای شیکه  مشهد و حسابی هم گرونه! و خوب با پر کردن شممش تونستتند قرارداد ببندند !

خوب این خودش خوبه دیگه وزیر عراقی رو عروس کردم رفت!( وزیر زن بود ! خاک بر سر عراقی ها که مسئول بهداشتشون زنه! درس عبرت نشد براشون که وزیر بهداشت زن مثل .......... میمونه)

بماند برم دنبال کارم

[ چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393 ] [ 10:14 ] [ معلق بین هواو زمین ]
ادم ممکنه دلش برای کارای قبلیش هم تنگ بشه نه؟

الان که دیگه با قطار نمیرم دلم برای کرمان و بازارهاش یکم تنگ شده

الان هر روز صبح میرم دفتر ولی فعلا تو بازه زمانی کریسمس و سال نومریض نداریم

از صبح میرم تو اینترنت تا ظهر ساعت دو و جای شما خالی 12 لیوان چای و دم نوش میخورم به حدی که معدم دیگه جوابم کرده

دیروز یه سر کارداشتم رفتم بیمارستان پیش استادم کخ اتفاقی منو دیده بودیه روز و یه کار میخواست بهم بده( کار مفت و مجانی از رو علاقه قبول کردم اصلا پول هم توش نیست!)

اقا چند باراصرار کرد چای بریزه برام و من قبول نکردم تا اینکه بالاخره ریخت اقا چای رو که خوردم معدم  بهم فحش ناموسی داد( و بعدش هم مثانه و کلیه ها)

تا عصر حالم بد بودو خوابم هم نبرد.

الان تو این فکرم با خودم میل بافتنی و جدول بیارم سر کار حوصلم سر نداره

سر کار سه تا خانوم هم هستند تو ذفتر که اطاقاشون با من فرق داره از صبح اونا هم دوساعت حرف خاله زنکی میزنند بعد دیگه ساکت میشند و دفتر تو سکوت فرو میره

دردناک برای من اینه که من تخصصم رو نمیتونم به کار بگیرم.تو هر کار رضایت شعلی از همه چی مهمتره درامد یک از عوامل رضایت شغلیه نه همش و من الان خیلی ناراضیم ! (ناشکر نه ناراضی) و واقعا دلم یک پروموشن میخواد ! که خبری هم نیست

اقابرید که ماه ربیع الاوله و محرم صفر گذشته حیفه من برانون روضه بخونم

 

[ یکشنبه چهاردهم دی 1393 ] [ 9:31 ] [ معلق بین هواو زمین ]

ی سیر برآمد دلم از روز جوانی

جانم به لب آمد ز غم و درد نهانی

کردم گله زین چرخ سیه روی بد اختر

کز بهر دو قرصم بجهان چند دوانی

جان من دلسوخته را هیچ مرادی

حاصل نشود تا تو بکامش نرسانی

فریاد ز دست تو که از قید حوادث

یک لحظه امانم ندهی خاصه امانی

هر که چو قلم گاه سخن در بچکاند

خون سیه از تیغ زبانش بچکانی

کی شاد شود خسروی از دور تو کز تو

بی دار به دارا نرسد تخت کیانی

سلطان فلک گرم شد و گفت که خواجو

بر ملک بقا زن علم از عالم فانی

زین پیر جهاندیدهٔ بد روز چه خواهی

بر وی ز چه شنعت کنی و دست فشانی

هر چند جهانی ز سلاطین زمانه

آخر نه گدای در سلطان جهانی

در مصر معانی ید بیضا بنمائی

وقتی که چو موسی نکشی سر ز شبانی

گر نایب خاقانی و خاقانی وقتی

ور ثانی سحبانی و حسان زمانی

چون شمع مکش سر که بیکدم بکشندت

با این همه گردنکشی و چرب زبانی

خاموش که تا در دهن خلق نیفتی

در ملک فصاحت چو زبان کام نرانی

زین طایفه شعرت بشعیری نخرد کس

گر آب حیاتست بپاکی و روانی

با این همه یک نکته بگویم ز سر مهر

هر چند که دانم که تو این شیوه ندانی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی

یکی دیگه

ی خواجه مکن تا بتوانی طلب علم

کاندر طلب راتب هر روز بمانی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی

نی گوشهٔ کنجی و کتابی بر عاقل

بهتر ز بسی گنج و بسی کامروانی

گر بی‌خردان قیمت این ملک ندانند

ای عقل خجل نیستم از تو که تو دانی

فرعون و عذاب ابد و ریش مرصع

موسی کلیم‌الله و چوبی و شبانی

اینم اخریش

ه درس به کار آید و نه علم ریاضی
نه قاعده مشق و نه مستقبل و ماضی
نه هندسه و رسم و مساحات اراضی
خواهی که شوی مجتهد و مفتی و قاضی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است
در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است
خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است
جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

[ سه شنبه نهم دی 1393 ] [ 9:56 ] [ معلق بین هواو زمین ]
بعله

میگند چنین است رسم سرای درشت   گهی پشت به زین و گهری زین به پشت

از اونجایی که حرفه مقدس پزشک قطار حسابی حال مارو گرفته بود ودر یکجور افسردگی مزمن شدید مالیخولیایی در حال فرو بردن من بود خداوند متعا ل که دلش به حال ما سوخت قبل از اینکه خودمو رو ریل جلوی قطار بندازم یک فرجی حاصل کرد

بعله والده و والد گرامی که انگار بیشتر از من از وضعیت شغلی اسفبار نابغه پرورانده خود ناراحت بودند با این در ان در زدن سعی در پیدا کردن شغل جدید برای من نمودند و پدر گرامی با رو انداختن جلوی یکی از دوستان قدیمی دست مرا بند نمود و  هم اکنون بنده دریک شرکت توریسم سلامت مشغول به کار بوده و باز اصلی درمان بیماران خارجی عزیز( عمدتا عراقی) را به دوش میکشم!

این توریسم سلامت خودش هم یک بیزینسیه ها بعدا باید مفصل توضیح بدم

 و نظام وظیفه که لعنت خدا بر تک  تک مسئولینش باد هنوز وضعیت اعزام منو مشخص نکردند.

و خوب مجبور شدم زنگ بزنم مدیر شرکت اعزام پزشک به قطار برنامه دی ماهمو کنسل کنم و مجبور شدم متاسفانه چند تا دروغ به عنوان بهانه بیارم که تا الان وجدان بیدارمو داره اذیت میکنه

اما برنامه این ماهو نمیتونستم بپیچونم مجبور شدم سفر اخری 5 شنبه برم کرمان

خوب رفتنی قطار خلوت بود  یک  کوپه دربست از رییس قطار گرفتم و تا صبح حال کردم ! مریض کم و ارامش! یعنی با خودم گفتم امکان نداره خدا بیخیال ما بشه مگه میشه! یه مجازاتی حالگیری چیزی باید تو خوشی ما باشه !

خلاصه برگشت جمعه بود و من هم شنبه باید میرفتم سرکار!

قطار پر از مسافر و هیچی جای خالی نداشت و من هم کوپه خودمو چسبیده بودم که مسافر نره توش بخوابه!

چند نفر هم جا نداشتند و تا صبح تو رستوران بودند

یک اقایی که نفهمیدم چیکاره است و یک ساعت اومد تو کوپه من وراجی کرد از وضع بد مملکت

دوتا جوون که یکیشون چاق بود و این دوتا تا شب در حال خوردن بودند از تخمه و تن ماهی و پیتزا و .........تا چای و میوه و ...

و دوتا دختر لوس که جا داشتند ولی 24 ساعته تو رستوران ولو بودند و رو اعصاب من

خلاصه ساعت دو قطار راه افتاد تا ساعت4 و نیم همه چی خوب بود که ناگهان قطار وایستاد . اول گفتند یک دیوونه ترمز قطار رو کشیده ولی طول که کشید فهمیدیم قضیه جدی تره! واگن یک از ریل خارج شده و باید از بافق جرثقیل بیاد و اینو سر جاش بزاره و ....

و این بود که مصیبت پزشک شروع شد ! به اندازه تمام عمرم برای سردرد و معده درد  و سرماخوردگی و گوش درد  و عدم به خواب رفتن دارو دادم  بروفن و استامینوفن و رانیتیدین و قرص سرماخوردگی و انتی بیوتیک و الپرازولام ( انتی بیوتیک و الپرازولام تو جعبه داروهامون نیست خودم از خونه اوردم کار مریض ها لنگ نمونه) و تازه ساعت 9 و نیم که میرسیم بافق( جای 5 و نیم) مردم عصبانی نزدیکه قطار رو بخورند و خلاصه دوربین صداو سیما هم اومده از این فاجعه فیلم بگیره

و این یزدیان ناشکیبا سوار قطار که شدند که و شروع کردند به لمباندن و خوردن و رفع خستگی تازه ساعت دو نیم شب درد و مرض هایشان یادشان اومد و یک سئانس مریض هم دو نیم خراب شدند

و صبح هم جای ساعت 6  ساعت 12 رسیدیم و خوب ملت که میخاستند سالم به پابوس امام رضا بروند درد و مرض های اضافه شان را بر طبیب عرضه نمودند تا مشکلی در مشهد نداشته باشند

و بنده به سرکار نرسیدم

در مجموع  مشاهده میکنید بعد هر سختی راحتی است پس اگر قرار است حالی به شما برسد حتما بدانید قبلش حالی از شما گرفته خواهد شد! وگرنه خوشی زیر دلتان خواهد زد و ترش خواهید نمود!

 

 

[ یکشنبه سی ام آذر 1393 ] [ 7:13 ] [ معلق بین هواو زمین ]
تو خارج یک افراد دکتر یا روانکاوی هستند که بهشون ۱۰۰ دلار میدی بعد مثلا نیم ساعت میشینند به حرفت گوش میکنند و مثال من مانند ام شخصی است که هشت تومن مایه بیزبون میده به راننده تاکسی و به اندازه ۲۰۰ هزار تومن به درد و دل و داستان هاشون گوش میده

بماند

تا حالا هیچ فکر کردید شلوار کردی میتونه مختص کردها فقط نباشه ! طبق اخرین تحقیقاتی که من خودم به عمل اوردم شلوار کردی لباس ملی ۹۰ درصد کرمانی های عزیز هم هست به طوری که ۹۰ درصد اقایون بعد از سوار شدن به قطار ملبس به شلوار کردی شده و در تمام طول مسیر در رستوران نمازخونه مسجد سرویس بهداشتی و از جمله اطاق دکتر با ان حاضر میشوند ده درصد باقیمانده ملبس به گرمکن راه راه و یا بیژامه با خشتک سوراخ هستند

مریض اول جوون  خیکی و قد بلندیه که پیرهنش از شلوارش زده بیرون ! شنگوله و شیرین عقل میزنه و هنوز قطار راه نیافتاده میاد تو اطاقم که دکتر جکیل حالم بده! (جکیل عمته) و به دادم برس که سرما خورده اند دارویش میدهم و میرود ! نیم ساعت بعد میاد با بیژامه خشتک سوراخ لنگش رو جلوی من دراز میکند که ای حالم بد است و بهتر نشده ام و به دادم برس ! انگار دارو باید سه سوت اثر کند و من هم میخواستم هیکلش را نبینم هر چه انتی بیوتیک خودم داشتم بهش دادم که نیاد ! و ده دقیقه بعد مادر و خاله اش را میاورد که این دکتر کارش عالیه  و مادرش سرگیجه دارو خاله اش فشار خون و در تمام مدت معاینه من کنارم مینشیند و وراجی میکند !  تا صبح استرس داشتم که نکند این خوب نشود و دوبازه سرو کله اش نمایان شود که البته یکبار دیگه منو تو قطار دید گفت بهتر شدم

مریض بعدی جوان قصابی است که با سه دوستش می ایند که دوستمان مریض است بیا ببینش! انگار که من دکتر سیارم! گفتم بگو خودش بیاد گفت خوابه گفتم بیدار شد بیارش و نشو نبه این نشون که تا اخر سفر دوستش بیدر نشد اما خودش گفت حالاکه اومدم یک فشار از ما بگیر ! فشارش ۱۸۰/۱۲۰ است و بالا حالش گرفته میشود تعریف میکند که قصاب است و جیگر گوصفند را خونی به نیش میکشد( توضیح اینکه شلوار کردی و زیر لباسی تنش است) و خلاصه هشدارش میدهم به فشار خونش و توضیح میدهم چه بخورد چه نخورد میگوید برام بنویس میگم کاغذ بیار !کاغذ میاره و دستور غذایی و یک عدد قرص فشار خونش میدهم ! قصاب با چهره راضی و همزمان هراسان میرود ! دو ساعت دیگر می اید که دوباره فشارم را بگیر این دفعه ۱۴۰ است و خوشحال میشود که فشارش بهتر شده میرود و من هم خوشحال که از دیدارش محروم شدم اما ساعت ۱۲ شب دوباره می اید که سرم درد میکند لابد ترسیده از فشار خون رگ های مغزش ترکیده اند و فشارش دوباره ۱۸۰/۱۲۰ است و من که چشم هاین باز نمیشوند و زورکی خنده میکنم که نترس خوب میشوی! د قرص فشار خون به وی میدهم که حتما خوب شود !  (طبابت از نوع بکش و خوبم کن)

ساعت یک ایستگاه طبس

رییس قطارداد میزنه دکتر جووووووووووووووووووووون اینو دریاب ! ( مثلا تو حموم داد میزنه لیف بیار همون مدل)

جوون 20 ساله ایکه سوارقطار شده و انگار ازمشتریان ثابت خطودوست رییس قطاره

مشخصاتحت تاثیر مواده ! چشماش رو هممیفته و یک لبخند عجیب همش به لب داره و انگار توهم زده

میگه 6 سال معتاد بوده و الان تو ترکه ! و 5 تا گاباپنتن خورده و یک کلونازپام و خوابش نمیبره و یک داری خواب اوردیگه میخواد که دکتر سرویس قبلی بهش داده میدونه من هم تو جعبم دارم

دارویی که میخواد به شدت عوارض جانبی داره بهش نمیدم

ترامادول میخواد ! ندارم و داشتم هم نمیدادمش ! و میگه دندون درد داره و با یک بروفن و دوتا رانیتیدین که خونریزی گوارشی نکنه سقط میشه مرخسش میکنم و تا صبح خواب میبینم اوردوز کزده مرده!

[ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 ] [ 10:15 ] [ معلق بین هواو زمین ]
نصف قطار خالی بود و فکر کردم این سفر دیگه محله استراحته! و و واقعا هم بود منتهی تا قبل از نماز مغرب بعد نماز مغرب ( قطر مشهد کرمان معمولا بجستان برای نماز وایمیسته) یه اقایی با صدای گرفته که انگار سه پاکت سیگار رو با هم کشیده  بود اومد گفت من رییس کاروانم( از یزد کاروان اورده بود مشهد) و یکی از زائرینم درد قلب داره! یا خدا! کیف داروهامو ورداشتم رفتم دنبالش کوپه یک سالن یک یعنی درست چسبیده به لکوموتیو و لکوموتیو ران! رسما 200 متر راهه و به خاطر تکون های قطار ده بار میخورم به در و دیوار قطار

مریض یه اقای 70 ساله چاقه که طبق گفته همراهیاش دوبار انژیو کرده رگ های قلبش بسته است و مواد هم مصرف میکنه 

بسته داروهاشو نشون میده و توش چند جور داروی فشار خونه و مسهل و معلومه هیچکدومو مصرف نکرده

ظهر هم حضرت استاد یک غذای چرب با ته دیگزیاد زدند و عارضه رو مربوط به پرخوری ظهر میدونند

فشارخون 190 تا ! نبض 110 تا و تنفس سی تا در دقیقه

سریع بهش سه تا اسپیرین میدم بخوره و دوتا زیر زبونی که در کمال تعجب من تاریخ مصرف گذشته تشریف دارند( رسما نزدیک بود سکته کنم  یعنی اثر میکنه؟) بهش میدم و بهش میگم باید اولین ایستگاه پیاده شه

واون هم میگه نه

همراهیش که دخترشه میگه فشار مادرمو هم بگیرید فشارش بالاست همیشه و منم با ناراضایتی قبول میکنم (پزشک قطار که قرار نیست همه مریضای قطاروخوب کنه)

منم فشارشومیگیرم و با کما تعجب من وفشار سنج فشارش 260 میباشد( یعنی اورژانس خطرناک) وهر ان ممکنه یک رگ مغز یا چشمشبترکه و من بمونم و حوضم

سریع از هرچی داروی فشار خون دارند و دارم یکی بهشون میدم ( ترس تمام وجودمو گرفته اگه فشارشون خیلی پایین بیاد که خطرناکه اگه بمیرند اگه قلبشون وایسته!)

خلاصه تکرار میکنم براشون که حاج اقا باید اولین ایستگاه پیاده بشند و اونا هم میگند نه و من خوشحال میرم صورت جلسه بنویسم که بعله من گفتم پیاده بشند خودشون قبول نکردند و مسئولیتش با خودشون

اقا تا رفتم اطاقم دوباره همراهیاش اومدند که حالش خرابه!

و باز من برمیگردم و مثل کشتی تودریا میخورم تو راه به در و دیوار

باز فشار جفتشون بالاست و حتی بالاتر هم رفته و پاین نیامده! یک قرص فشار دیگه میدم و برمیگردم و باز نرسیده احضار میشم و این کار چند بار تکرار میشه و حاج اقا راضی بهپیاده شدن نیست

خلاصه تو یک ایستگاه اورژانس میاد و پزشک اورژانس تا فشارشو میگیره و حالشو میبینه پیادش میکنه واصلا محلی هم به من نمیده ! مثلا که من متخصصم! مریض میره منم همراهیانمریض رو دعوا میکنمکه مادرتون سکته کنه خوبه! 

 بقیش دیگه مهم نیست ! زیر دست من کهکاریش نشد بقیش با خدا! من یک نفس راحت میکشم و میرم تو اطاقم بماند که قطار خالی تا اخر شب زیاد مریض داشت و نذاشت من بخوابم

الپرازولام

پیرزن با دخترش اومده تو اطاق من که خوابم نمیبره ! یکقرص بده بخوابم! الحمدلله که نخواست لالایی بخونم براش

(تو قرصای قطار قرص خواب نیست.یکبار یکی دیگه هم قرص خواب میخواست گفت دکتر قبلی یکقرص سبز بهم داده بود خوابیدم.فهمیدم چی بهش داده بود یک داروی ضد سایکوز نسل یک که عوارض خواب اوری هم داره منم به اون جوون دادم ولی ولی مثل ... پشیمون شدم چون بعدا تو موبایلم عوارضشو دیدم که مسلمان نشنود! کافر ببیند)

از خونه چند تا قرصی که خودم مصرف نمیکنم اوردم بدم مسافرا تو اینا الپرازولام هم هست که از پدربزرگ کش بردماخه پدر بزرگ جان فقط خارجیشو مصرف میکنه و ایرانیشو قبول نداره منم فقط خارجیشو دوست دارم و خودم نمیخورم ایرانیشو

به خانومه یکی میدم سریع دخترش میگه  الپرازولامه ؟ یکی هم به من بده منم  مصرف میکنم و خوشم میاد وبعد میگه یکی هم بده برای خواهرم تو کوپه بغل اونم میخواد

یک نگاهی بهش میکنم و به هوش خودم افرینمیگم که خواب اور هم با خودم اوردم! به هر حال مردم  رو خواب کنی هم ثواب داره! ولی واقعا شما تو قطار خوابتون نبره میرید دکتر؟

 

[ سه شنبه یازدهم آذر 1393 ] [ 14:36 ] [ معلق بین هواو زمین ]
یکی از چیزایی که با خودم تو قطار میبرم تا حوضلم سر نره همشهری داستانه ! یک کتاب حدود 200 صفحه که ماهانه چاپ میشه و پر از داستان کوتاهه. یک قسمت از اونمشاغل مختف میان خاطرات خودشونو مینویسند مثل بستنی فروش شارژ فروش کتابفروش سیسمونی فروش منشی تلفنی شرکت مسافرتی و .....

منم تصمص گرفتم یه چند سری این سبکی خاطرات بنویسم!

پیرمرد

تو کوپم نشستم منتظرم قطار راه بیفته یهو مامور قطار میاد میگه بدو پایین رییس قطار کارت داره میرم پایین میبینم رییس قطار با ناظر ویژه قطار( توهر قطار یک سر مهماندار هست یک ناظر ویژه و رییس قطار) وایستادن

(از اینناظره خوشم نمیاد این یکی خیلی دستور میده) خلاصه کاشف به عمل میاد که یه پیرمردی سرش خورده پله برقی شکسته! میگم مگه عکس انداختید؟ و بعد میفهمم نه سرش خون اومده یعنی شکسته! و تو راه اهن سرش رو باند بستند و حالا میخواند تحویل من بدنش تا کرمان! دلم میریزه پایینکه بوی دردسر میاد ولی با اعتماد به نفس میگم باشه سوار شه

تو قطار مامور میاد میگه این پیرمرده میگه کارت شناساییش دست شماست ! وااااا! مگه من بیکارم کارت اینو نگه دارم! خلاصه بعدا ناظر وِیژه میاد بازم همینو میگه و من انکار میکنم

شب هم دوسه بار خم کوپه ای هاش که چند تا جوون با معرفت هستند میان منو از خواب بیدار میکنند که سرش درد میکنه و تهوع داره و .. و هر بار قرضی بهش میدم

و یک ابمیوه که پسرای کوپه میدند

صبح میرسیم کرمان و من خوشحال که این سالمه .تو سالن میشینه ساکت و من فکر میکنم میاند دنبالش میرم تو شهر و ظهر برمیگردم میبینم بازم نشسته! به مامور انتظامی داستانو میگم میگهما هم سوال پیچش کردیم میگه میخوام برگردم مشهد! و پول هم نداره.جلو میرم بلندمیپرسم پدر جان خونت کجاست؟ میگه نمیدونم! میگم مشهدی هستی ؟ میگه اره .میگم چرا اومدی کرمان ؟میگه برا تفریح! ومن که سرم داره از درد میترکه ولش میکنم میرم ! اختلال حئاس داره در حد تیم ملی و نمیدونم چطور پول اومدن به کرمان رو داشته!

سفر قطار شدم که برگردم مشهد و نفهمیدم پیرمرد چیکار کرد!

کونگ فو

چند تا دختر جوون از عصر هی اومدند یکیشون تتهوع داره یکیشون سردرد یکی رو هم خوری کرده فشارش افتاده وبعد اخر شب منو از خواب بیدار میکنند که برامون گرواهی سلامت بنویس ما داریم میریم کرمان مسابقات کنگ فو!

سریع یاد عشق خودم کارتون کونگ فو پاندا میفتم! بعد یه نگاهی میکنم میبینم این ارشدشون خیلی چاقه و خوب هر چی مشت و لگد بخوره کاریش نمیشه و لی یه چند تاییشون خیلی لاغرند فوت بکنی پرت شدند کنار هرچی میخام یه چی بگم روم نمیشه! اینا تو شطرنج هم احتمال مصدومیت دارند! چه میشه کرد گواهی مینویسم و میدم برند و تا صبح خواب میبینم یکیشون قلبش وایستاده تو مسابقات ومیان خر منو میچسبند گواهی سلامت نوشتنت چی بود!

[ جمعه سی ام آبان 1393 ] [ 7:48 ] [ معلق بین هواو زمین ]
سلام

میگند یروز یه پشه یکی رو نیش میزنه بعدطرف پیداش میکنه تا میحواد بکشدش پشهه بهش میگه بابا ! طرف فکر میکنه میبینه راستمیگه خون اون تو رگ هاشه ! و واقعا پدرشه ! میشینند با هم گریه میکنند!

این قضیه ما و کرمانه! ( من که  پشه نیستم ولی ابعدا در نظر بگیریم مثل درست درمیاد )

این دفعه که رفتم کرمان ساعت 7 رسیدم و جمعه بود راه افتادم رفتم تو شهر و خلاصه تو مسجد بازار صدای روضه میومد منم خیلی سردم بود گفتم برم هم روضه هم گرم بشم اقا جاتون خالی ما که به اخر روضه رسیدیم ولی اخرش خیلی حال داد چون یک اش ملس تو مایه های شله مشهدی بهمون دادند یک اش با سبزی نخود گندم و گوشت گوساله( در شله حبوبات دیگه هم هست ادویه اش بیشتره و گوش گوسفندداره و سبزی نداره)

اقا این خون کرمانی یا اش کرمانی همچین تو رگ های ما جریان پیدا کرد که من الان یک کرمانی هسته!

(بماند که برگشت بخاری قطار خراب بود و من یخ زدم تا رسیدم مشهد وواقعا لطفشون رو جبران کردند)

یکن کته در باب کرمان اینکه به شدت مغازه دارهاش بنداز هستند خواستید خرید کنید چونه در حد تیم ملی فراموش نشه

 یک نکته مثبت در مورد کرمان اینه فهم و شعور رانمایی رانندگی کرمان از مشهد بیشتره! سابق سر چهار راههای مشهد تایمر بود ولی بعدا بیشعوران راهنمایی رانندگی ( یا سایر مسئولان) اونها روبرداشتند جاش سرعت گیر در تمام شهر نصب رکدند ولی کرمان خیلی خوبه همه 4 راه هاش تایمر خیلی شیکی داره! و سرعت گیرلا اقل تو مسیر هایی که من میبینم نداره! و البته رانندگی مردم تو کرمان نثل مشهد داغوووووووووووووووووونه! و البته مثل همه جا خانمها نقش زیادی در ایجاد ترافیک ایجاد میکنند!

چند تا عکس گرفتم از کرمان که دعوت میکنمنگاه بفرمایید

یک: عطاری فوق پیشرفته در کرمان

یک ارایشگاه دیوانه کننده !

پله برقی رو قفل زدند کسی ازش استفاده نکنه

و غذای ملی کرمان از یک زاویه عکس گرفته شده که صاحب مغازه منو نبینه

واقعا من الان کرمونی اصیل هسته!(یک چند دفعه دیگه برم کرمان و ارده و شیره خرما وشیره تر...اک بزنم میدم شناسنامه هم رو بزنند متولد کرمان)

ویوا کرمان!

[ شنبه هفدهم آبان 1393 ] [ 14:11 ] [ معلق بین هواو زمین ]
درباره وبلاگ

مثل این اقاهه معلق دربین هوا و زمینم