تاريخ : پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 9:22 | نویسنده : معلق بین هواو زمین
من که رسما تبریک میگم

اقا تورم صفر درصدرو میگم دیگه

یعنی رسما پس از دولت قبیل، این دولت هم اقدام به نسل کشی ایرانیان زده است

خدا حفظشون  کنه ایشالا

اقا حال ماهم بدنیست ممنون اینقدر حال منو میپرسید.بنده فعلادر خدمت بیماران عراقی هستم  و کلا بیماران عراقی هم به خدمت ما میرسند

همین چند روز پیش استاندارکربلا مهمان شرکت ما بود و یک چک اپ واندوسکوپی و اسکن قلب و اکو  به خرج شرکت ما زد به بدن ! که بعدا هوای شرکت مارو داشته باشه و من هم از طرف مدیر عامل جهت دستبوسی خدمت ایشان به دیدن شرفتم  حال جالب اینکه استاندار کربلا  مشهد بود و وزیرامور  خارجه ایران درکربلا بودند  ! و ایشان تلفنی مسائل را رصد میکردند

بماند

این روزها خیلی سخت میگذره !

ایشالا بگذزه



تاريخ : دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 20:37 | نویسنده : معلق بین هواو زمین
بخش اول استاژری ما داخلی بود

اول هم رفتیم غدد

یک رزیدنت سال سه بود که خیلی پسر اروم با سواد و مودب و خوبی بود.نمونه یک انسان.

یک دفتر داشت توش کیسای فرضی بر اساس کتاب درمیورد و برای ما وقت میزاشت و برامون میگفت

خلاصه یک روز یک مریض پای دیابتی تو بخش غدد بستری بود استاد گفت دکتر ......(به رزیدنته گفت) شما پانسمانش رو عوض کنید اونم گفت باشه.خلاصه زخم رو باز کرد یک بوی خیلی بد اومد بعد اونم گفت معرفی میکنم بوی بیهوازی! و این بو رفت یکجا تو کورتکس پره فرونتال مغزم

خلاصه این بو روبعدا مکرر خیلی شنیدم ولی بعد انترنی دیگه استشمام نشده بود تا چند روز پیش

یک پسر عراقی که توده بسیار بزرگ و عفونی شده در صورت داشت و این توده بسیار بدبو بود به طوریکه از تهرانکه میخواسته بیاد مشهد از هواپیما پیاده کردند و و با ماشین تا مشهد اومده بود

خلاصه متخصص انکولوژیست ویک عالمه جراح دیده بودنش و نتیجه این بود که قابل عمل  و شیمی درمانی و رادیوتراپی نیست.

خلاصه با اصرار ما دوباره انکولوژیست دیده بودتش بهش چندتا مسکن داده بود و اومد تا من هم تو دفتر ویزیتش کنم

وقتی اومد دوباره همون بوی اشنا اومد! و خلاصه هیچکی تو دفتر نیامد کنارش جز من ومترجم! و طفلک چه نگاه ملتمسانه ای داشت که خوبش کنیم

بهش گفتمدارو براش نوشتیم تورم صورتش کم بشه و بعد دوباره برگرده تا عمل بشه

ولی ته دلم میدونستم برگشتنی در کار نیست!

وقتی رفت تا چند ساعت بو مهمان ما بود!

بماند

یک رفیق من داشتم که خیلی پسر ساده ای بود

یک روز که تو بیمارستان راه میرفته یکی از همراه های مریضکه بر حسب تصادف جوون همبوده غش میکنه و اون هم سریع پاهای مریض رو میده بالا نا خون به مغزش برگرده و این کار رفیق ما مثل بمب پیچیده بود تو بچه ها و بچه ها دستش مینداختند که  تو با خانم جوون غش کرده چیکار داشتی

خلاصه دوتا از مریض های ما که بچه بودند و نقص مادرزادی قلب داشتند توسط بهترین جراح قلب مشهد عمل شده بودند و مردند!

خلاصه ما پدر مادر این بچه رو اوردیم بهشون خبر بدیم( من خبر ندادم تو اطاق بودم ) یک هو گفتند دکتر بیا که 

که مادر غش کرد

بعله مادر غش کرده بودو دست و. پاشو گرفتیم اوردیم رو تخت نبض نداشت!خلاصه پاهاشو انداختیم بالا زیر دست من نبضش برگشت وبه هوش اومد

گفتم با خودم ببین الان حق دارند برات الان حرف دریارند ها!

بماند

صاحب اون وبلاگی که پوچو زده دیروز برای یک لحظه در اورژانس بیمارستان امام رضا رویت شد و منو که دید انگار روح دیده! و منم انگار روح دیدم!

سالمه هنوز نمرده!



تاريخ : سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ | 7:52 | نویسنده : معلق بین هواو زمین
فکر میکنید اگه دوتا کشور جهان سومی با هم در امر توریسم سلامت همکاری کنند چی میشه؟

هیچی 

گند زده میشه به توریسم و سلامت

دیرزو بیمارای ما که باید از بصره میامدند اهواز تا پرواز کنندمشهدبر اثربلاهت و بیبرنامگی مسئولان مربوطه ده دقیقه دیر رسیدند و پرواز که همهمیشه تاخیر داشته این دفعه بدون تاخیر یک ثانیه ای میپره!

و حالب اینبود این مترجم ابادانیه ما تا دقیقه اخر میگفتاشنا دارم نمیزارم بپره! مگه مو الکیوم؟

چند نفر جا موندند؟ 80نفر

هزینه های اضافی: هزینه هتل در مشهد که رزرو شده +هزینه هتل اهواز+ هزینه بلیط مجدد

+ هدر رفتن یک عالمه گل رز که برای استقبالشون خریده بودند + منشی باید 40 تا وقت مجدددکتر بگیره

و..................................

من دوتا از 3تا رگ اصلی قلبم گرف بسکه حرص خوردم چه برسه به رییس شرکت

پینوشت:متاسفانه بیماران ما یا نوزاد هستند برای عمل نقایص قلبی یا پیرزن پیرمرد برای عمل قلب و دیسک کمر و اب و مروارید

هنوز سرویس مراقبت های پوست و مو برای توریست های عزیز جوان نداریم

پس توریست سلامت حوشگل جزو اروزها و اهداف بلندمدت ماست!

خیلی جوش نزنید!



تاريخ : یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 10:13 | نویسنده : معلق بین هواو زمین
خدمتکار شرکت: این اقای ایکس که تواون ساختمون شرکته خیلی چرکه خیلی کثیفه ناخوناشو گرفته ریخته لب پنجره جوراباشو شسته گذاشته رو شوفاژ

خانوم منشی ما : اره خیلی بده ما هم قبول داریم

منشی دیگه : اره راست میگید حتما به داییش ( رییس شرکت) و زن داییش (ناظر شرکت) و اقای ایگرگ نایب رییس چغولیشو بکنید احراجش کنند

همکار اون اقا تو اون ساختمون که الان اومده پیش ما: اره ایکس یک موجود چرکه ! خیلی پلشته و اصلا نمیزاره تو شرکت خوراکی بمونه

دوهفته بعد: اون اقا رو منتقل کردند به دفتر ما

به خانم نظافتچی میگه شما چقدر شکایت منو کردید پیش داییم

نظافتچی:نه به خدا............................................ من هیچی نگفتم! ( یعنی میخواستم دادبزنم)

یعنی تو شرکت ما که یک شرکت فسقلیه! همه در حال زدن برای هم هستند! نمیدونم برای من چقدر میزندد!

خانم ها چشم دیدن هم رو ندارند اقایون چشم دیدن خانم ها خانم ها چشم دیدن اقایون و .....

داره برامون مریض میاد از بصره!

ایشالا خوشگل باشند!



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ | 10:14 | نویسنده : معلق بین هواو زمین
اینقدراز مریض نیومدن خسته شدیم که سه تامریض که برامون اومدند انگار نخست وزیر عراق میخواست بیاد

کم مونده بود گروه سرود تشکیل بدیم و گل بدیم و فشفشه روشم کنیم و دفتر رو تزئین کنیم

سه تا مریض عراقی که برای پت اسکن اومدند ! و وقتی زنگ میزنم همکارم که تو رضوی کار میکنه ازش یه سوال فنی کنم( ما مریض ها ر به بیمارستان رضوی میفرستیم این همکارما که مونث هستش و مورد احترام من مثل خواهر !سال بالایی مابود و بورد قبول نشد برای بار دوم و این ناکامی رو از دید من میبینه و فکرمیکنه من اعمال نفوذ کردم که قبول نشه! نمیدونه من اگه نفوذ داشتم الان بیکار نبودم) حسابی سرد جواب میده و معلوم میشه هنوز مکدره! و وقتی میگم دارم سه تا مریض براتون میفرستم حسابی جا میخوره و حالش گرفته میشه ! خوب این خودش یکم خوشحالم میکنه که اون ناراحت میشه! به هر حال برانگیختن حس حسادت یک خانم لذت بخشه!

بماند

وزیر بهداشت عراق اومد و رفت و بردنش کوهسر که از جاهای شیکه  مشهد و حسابی هم گرونه! و خوب با پر کردن شممش تونستتند قرارداد ببندند !

خوب این خودش خوبه دیگه وزیر عراقی رو عروس کردم رفت!( وزیر زن بود ! خاک بر سر عراقی ها که مسئول بهداشتشون زنه! درس عبرت نشد براشون که وزیر بهداشت زن مثل .......... میمونه)

بماند برم دنبال کارم



تاريخ : یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ | 9:31 | نویسنده : معلق بین هواو زمین
ادم ممکنه دلش برای کارای قبلیش هم تنگ بشه نه؟

الان که دیگه با قطار نمیرم دلم برای کرمان و بازارهاش یکم تنگ شده

الان هر روز صبح میرم دفتر ولی فعلا تو بازه زمانی کریسمس و سال نومریض نداریم

از صبح میرم تو اینترنت تا ظهر ساعت دو و جای شما خالی 12 لیوان چای و دم نوش میخورم به حدی که معدم دیگه جوابم کرده

دیروز یه سر کارداشتم رفتم بیمارستان پیش استادم کخ اتفاقی منو دیده بودیه روز و یه کار میخواست بهم بده( کار مفت و مجانی از رو علاقه قبول کردم اصلا پول هم توش نیست!)

اقا چند باراصرار کرد چای بریزه برام و من قبول نکردم تا اینکه بالاخره ریخت اقا چای رو که خوردم معدم  بهم فحش ناموسی داد( و بعدش هم مثانه و کلیه ها)

تا عصر حالم بد بودو خوابم هم نبرد.

الان تو این فکرم با خودم میل بافتنی و جدول بیارم سر کار حوصلم سر نداره

سر کار سه تا خانوم هم هستند تو ذفتر که اطاقاشون با من فرق داره از صبح اونا هم دوساعت حرف خاله زنکی میزنند بعد دیگه ساکت میشند و دفتر تو سکوت فرو میره

دردناک برای من اینه که من تخصصم رو نمیتونم به کار بگیرم.تو هر کار رضایت شعلی از همه چی مهمتره درامد یک از عوامل رضایت شغلیه نه همش و من الان خیلی ناراضیم ! (ناشکر نه ناراضی) و واقعا دلم یک پروموشن میخواد ! که خبری هم نیست

اقابرید که ماه ربیع الاوله و محرم صفر گذشته حیفه من برانون روضه بخونم

 



تاريخ : سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ | 9:56 | نویسنده : معلق بین هواو زمین

ی سیر برآمد دلم از روز جوانی

جانم به لب آمد ز غم و درد نهانی

کردم گله زین چرخ سیه روی بد اختر

کز بهر دو قرصم بجهان چند دوانی

جان من دلسوخته را هیچ مرادی

حاصل نشود تا تو بکامش نرسانی

فریاد ز دست تو که از قید حوادث

یک لحظه امانم ندهی خاصه امانی

هر که چو قلم گاه سخن در بچکاند

خون سیه از تیغ زبانش بچکانی

کی شاد شود خسروی از دور تو کز تو

بی دار به دارا نرسد تخت کیانی

سلطان فلک گرم شد و گفت که خواجو

بر ملک بقا زن علم از عالم فانی

زین پیر جهاندیدهٔ بد روز چه خواهی

بر وی ز چه شنعت کنی و دست فشانی

هر چند جهانی ز سلاطین زمانه

آخر نه گدای در سلطان جهانی

در مصر معانی ید بیضا بنمائی

وقتی که چو موسی نکشی سر ز شبانی

گر نایب خاقانی و خاقانی وقتی

ور ثانی سحبانی و حسان زمانی

چون شمع مکش سر که بیکدم بکشندت

با این همه گردنکشی و چرب زبانی

خاموش که تا در دهن خلق نیفتی

در ملک فصاحت چو زبان کام نرانی

زین طایفه شعرت بشعیری نخرد کس

گر آب حیاتست بپاکی و روانی

با این همه یک نکته بگویم ز سر مهر

هر چند که دانم که تو این شیوه ندانی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی

یکی دیگه

ی خواجه مکن تا بتوانی طلب علم

کاندر طلب راتب هر روز بمانی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی

نی گوشهٔ کنجی و کتابی بر عاقل

بهتر ز بسی گنج و بسی کامروانی

گر بی‌خردان قیمت این ملک ندانند

ای عقل خجل نیستم از تو که تو دانی

فرعون و عذاب ابد و ریش مرصع

موسی کلیم‌الله و چوبی و شبانی

اینم اخریش

ه درس به کار آید و نه علم ریاضی
نه قاعده مشق و نه مستقبل و ماضی
نه هندسه و رسم و مساحات اراضی
خواهی که شوی مجتهد و مفتی و قاضی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است
در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است
خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است
جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز



تاريخ : یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳ | 7:13 | نویسنده : معلق بین هواو زمین
بعله

میگند چنین است رسم سرای درشت   گهی پشت به زین و گهری زین به پشت

از اونجایی که حرفه مقدس پزشک قطار حسابی حال مارو گرفته بود ودر یکجور افسردگی مزمن شدید مالیخولیایی در حال فرو بردن من بود خداوند متعا ل که دلش به حال ما سوخت قبل از اینکه خودمو رو ریل جلوی قطار بندازم یک فرجی حاصل کرد

بعله والده و والد گرامی که انگار بیشتر از من از وضعیت شغلی اسفبار نابغه پرورانده خود ناراحت بودند با این در ان در زدن سعی در پیدا کردن شغل جدید برای من نمودند و پدر گرامی با رو انداختن جلوی یکی از دوستان قدیمی دست مرا بند نمود و  هم اکنون بنده دریک شرکت توریسم سلامت مشغول به کار بوده و باز اصلی درمان بیماران خارجی عزیز( عمدتا عراقی) را به دوش میکشم!

این توریسم سلامت خودش هم یک بیزینسیه ها بعدا باید مفصل توضیح بدم

 و نظام وظیفه که لعنت خدا بر تک  تک مسئولینش باد هنوز وضعیت اعزام منو مشخص نکردند.

و خوب مجبور شدم زنگ بزنم مدیر شرکت اعزام پزشک به قطار برنامه دی ماهمو کنسل کنم و مجبور شدم متاسفانه چند تا دروغ به عنوان بهانه بیارم که تا الان وجدان بیدارمو داره اذیت میکنه

اما برنامه این ماهو نمیتونستم بپیچونم مجبور شدم سفر اخری 5 شنبه برم کرمان

خوب رفتنی قطار خلوت بود  یک  کوپه دربست از رییس قطار گرفتم و تا صبح حال کردم ! مریض کم و ارامش! یعنی با خودم گفتم امکان نداره خدا بیخیال ما بشه مگه میشه! یه مجازاتی حالگیری چیزی باید تو خوشی ما باشه !

خلاصه برگشت جمعه بود و من هم شنبه باید میرفتم سرکار!

قطار پر از مسافر و هیچی جای خالی نداشت و من هم کوپه خودمو چسبیده بودم که مسافر نره توش بخوابه!

چند نفر هم جا نداشتند و تا صبح تو رستوران بودند

یک اقایی که نفهمیدم چیکاره است و یک ساعت اومد تو کوپه من وراجی کرد از وضع بد مملکت

دوتا جوون که یکیشون چاق بود و این دوتا تا شب در حال خوردن بودند از تخمه و تن ماهی و پیتزا و .........تا چای و میوه و ...

و دوتا دختر لوس که جا داشتند ولی 24 ساعته تو رستوران ولو بودند و رو اعصاب من

خلاصه ساعت دو قطار راه افتاد تا ساعت4 و نیم همه چی خوب بود که ناگهان قطار وایستاد . اول گفتند یک دیوونه ترمز قطار رو کشیده ولی طول که کشید فهمیدیم قضیه جدی تره! واگن یک از ریل خارج شده و باید از بافق جرثقیل بیاد و اینو سر جاش بزاره و ....

و این بود که مصیبت پزشک شروع شد ! به اندازه تمام عمرم برای سردرد و معده درد  و سرماخوردگی و گوش درد  و عدم به خواب رفتن دارو دادم  بروفن و استامینوفن و رانیتیدین و قرص سرماخوردگی و انتی بیوتیک و الپرازولام ( انتی بیوتیک و الپرازولام تو جعبه داروهامون نیست خودم از خونه اوردم کار مریض ها لنگ نمونه) و تازه ساعت 9 و نیم که میرسیم بافق( جای 5 و نیم) مردم عصبانی نزدیکه قطار رو بخورند و خلاصه دوربین صداو سیما هم اومده از این فاجعه فیلم بگیره

و این یزدیان ناشکیبا سوار قطار که شدند که و شروع کردند به لمباندن و خوردن و رفع خستگی تازه ساعت دو نیم شب درد و مرض هایشان یادشان اومد و یک سئانس مریض هم دو نیم خراب شدند

و صبح هم جای ساعت 6  ساعت 12 رسیدیم و خوب ملت که میخاستند سالم به پابوس امام رضا بروند درد و مرض های اضافه شان را بر طبیب عرضه نمودند تا مشکلی در مشهد نداشته باشند

و بنده به سرکار نرسیدم

در مجموع  مشاهده میکنید بعد هر سختی راحتی است پس اگر قرار است حالی به شما برسد حتما بدانید قبلش حالی از شما گرفته خواهد شد! وگرنه خوشی زیر دلتان خواهد زد و ترش خواهید نمود!

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ | 10:15 | نویسنده : معلق بین هواو زمین
تو خارج یک افراد دکتر یا روانکاوی هستند که بهشون ۱۰۰ دلار میدی بعد مثلا نیم ساعت میشینند به حرفت گوش میکنند و مثال من مانند ام شخصی است که هشت تومن مایه بیزبون میده به راننده تاکسی و به اندازه ۲۰۰ هزار تومن به درد و دل و داستان هاشون گوش میده

بماند

تا حالا هیچ فکر کردید شلوار کردی میتونه مختص کردها فقط نباشه ! طبق اخرین تحقیقاتی که من خودم به عمل اوردم شلوار کردی لباس ملی ۹۰ درصد کرمانی های عزیز هم هست به طوری که ۹۰ درصد اقایون بعد از سوار شدن به قطار ملبس به شلوار کردی شده و در تمام طول مسیر در رستوران نمازخونه مسجد سرویس بهداشتی و از جمله اطاق دکتر با ان حاضر میشوند ده درصد باقیمانده ملبس به گرمکن راه راه و یا بیژامه با خشتک سوراخ هستند

مریض اول جوون  خیکی و قد بلندیه که پیرهنش از شلوارش زده بیرون ! شنگوله و شیرین عقل میزنه و هنوز قطار راه نیافتاده میاد تو اطاقم که دکتر جکیل حالم بده! (جکیل عمته) و به دادم برس که سرما خورده اند دارویش میدهم و میرود ! نیم ساعت بعد میاد با بیژامه خشتک سوراخ لنگش رو جلوی من دراز میکند که ای حالم بد است و بهتر نشده ام و به دادم برس ! انگار دارو باید سه سوت اثر کند و من هم میخواستم هیکلش را نبینم هر چه انتی بیوتیک خودم داشتم بهش دادم که نیاد ! و ده دقیقه بعد مادر و خاله اش را میاورد که این دکتر کارش عالیه  و مادرش سرگیجه دارو خاله اش فشار خون و در تمام مدت معاینه من کنارم مینشیند و وراجی میکند !  تا صبح استرس داشتم که نکند این خوب نشود و دوبازه سرو کله اش نمایان شود که البته یکبار دیگه منو تو قطار دید گفت بهتر شدم

مریض بعدی جوان قصابی است که با سه دوستش می ایند که دوستمان مریض است بیا ببینش! انگار که من دکتر سیارم! گفتم بگو خودش بیاد گفت خوابه گفتم بیدار شد بیارش و نشو نبه این نشون که تا اخر سفر دوستش بیدر نشد اما خودش گفت حالاکه اومدم یک فشار از ما بگیر ! فشارش ۱۸۰/۱۲۰ است و بالا حالش گرفته میشود تعریف میکند که قصاب است و جیگر گوصفند را خونی به نیش میکشد( توضیح اینکه شلوار کردی و زیر لباسی تنش است) و خلاصه هشدارش میدهم به فشار خونش و توضیح میدهم چه بخورد چه نخورد میگوید برام بنویس میگم کاغذ بیار !کاغذ میاره و دستور غذایی و یک عدد قرص فشار خونش میدهم ! قصاب با چهره راضی و همزمان هراسان میرود ! دو ساعت دیگر می اید که دوباره فشارم را بگیر این دفعه ۱۴۰ است و خوشحال میشود که فشارش بهتر شده میرود و من هم خوشحال که از دیدارش محروم شدم اما ساعت ۱۲ شب دوباره می اید که سرم درد میکند لابد ترسیده از فشار خون رگ های مغزش ترکیده اند و فشارش دوباره ۱۸۰/۱۲۰ است و من که چشم هاین باز نمیشوند و زورکی خنده میکنم که نترس خوب میشوی! د قرص فشار خون به وی میدهم که حتما خوب شود !  (طبابت از نوع بکش و خوبم کن)

ساعت یک ایستگاه طبس

رییس قطارداد میزنه دکتر جووووووووووووووووووووون اینو دریاب ! ( مثلا تو حموم داد میزنه لیف بیار همون مدل)

جوون 20 ساله ایکه سوارقطار شده و انگار ازمشتریان ثابت خطودوست رییس قطاره

مشخصاتحت تاثیر مواده ! چشماش رو هممیفته و یک لبخند عجیب همش به لب داره و انگار توهم زده

میگه 6 سال معتاد بوده و الان تو ترکه ! و 5 تا گاباپنتن خورده و یک کلونازپام و خوابش نمیبره و یک داری خواب اوردیگه میخواد که دکتر سرویس قبلی بهش داده میدونه من هم تو جعبم دارم

دارویی که میخواد به شدت عوارض جانبی داره بهش نمیدم

ترامادول میخواد ! ندارم و داشتم هم نمیدادمش ! و میگه دندون درد داره و با یک بروفن و دوتا رانیتیدین که خونریزی گوارشی نکنه سقط میشه مرخسش میکنم و تا صبح خواب میبینم اوردوز کزده مرده!



تاريخ : سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۳ | 14:36 | نویسنده : معلق بین هواو زمین
نصف قطار خالی بود و فکر کردم این سفر دیگه محله استراحته! و و واقعا هم بود منتهی تا قبل از نماز مغرب بعد نماز مغرب ( قطر مشهد کرمان معمولا بجستان برای نماز وایمیسته) یه اقایی با صدای گرفته که انگار سه پاکت سیگار رو با هم کشیده  بود اومد گفت من رییس کاروانم( از یزد کاروان اورده بود مشهد) و یکی از زائرینم درد قلب داره! یا خدا! کیف داروهامو ورداشتم رفتم دنبالش کوپه یک سالن یک یعنی درست چسبیده به لکوموتیو و لکوموتیو ران! رسما 200 متر راهه و به خاطر تکون های قطار ده بار میخورم به در و دیوار قطار

مریض یه اقای 70 ساله چاقه که طبق گفته همراهیاش دوبار انژیو کرده رگ های قلبش بسته است و مواد هم مصرف میکنه 

بسته داروهاشو نشون میده و توش چند جور داروی فشار خونه و مسهل و معلومه هیچکدومو مصرف نکرده

ظهر هم حضرت استاد یک غذای چرب با ته دیگزیاد زدند و عارضه رو مربوط به پرخوری ظهر میدونند

فشارخون 190 تا ! نبض 110 تا و تنفس سی تا در دقیقه

سریع بهش سه تا اسپیرین میدم بخوره و دوتا زیر زبونی که در کمال تعجب من تاریخ مصرف گذشته تشریف دارند( رسما نزدیک بود سکته کنم  یعنی اثر میکنه؟) بهش میدم و بهش میگم باید اولین ایستگاه پیاده شه

واون هم میگه نه

همراهیش که دخترشه میگه فشار مادرمو هم بگیرید فشارش بالاست همیشه و منم با ناراضایتی قبول میکنم (پزشک قطار که قرار نیست همه مریضای قطاروخوب کنه)

منم فشارشومیگیرم و با کما تعجب من وفشار سنج فشارش 260 میباشد( یعنی اورژانس خطرناک) وهر ان ممکنه یک رگ مغز یا چشمشبترکه و من بمونم و حوضم

سریع از هرچی داروی فشار خون دارند و دارم یکی بهشون میدم ( ترس تمام وجودمو گرفته اگه فشارشون خیلی پایین بیاد که خطرناکه اگه بمیرند اگه قلبشون وایسته!)

خلاصه تکرار میکنم براشون که حاج اقا باید اولین ایستگاه پیاده بشند و اونا هم میگند نه و من خوشحال میرم صورت جلسه بنویسم که بعله من گفتم پیاده بشند خودشون قبول نکردند و مسئولیتش با خودشون

اقا تا رفتم اطاقم دوباره همراهیاش اومدند که حالش خرابه!

و باز من برمیگردم و مثل کشتی تودریا میخورم تو راه به در و دیوار

باز فشار جفتشون بالاست و حتی بالاتر هم رفته و پاین نیامده! یک قرص فشار دیگه میدم و برمیگردم و باز نرسیده احضار میشم و این کار چند بار تکرار میشه و حاج اقا راضی بهپیاده شدن نیست

خلاصه تو یک ایستگاه اورژانس میاد و پزشک اورژانس تا فشارشو میگیره و حالشو میبینه پیادش میکنه واصلا محلی هم به من نمیده ! مثلا که من متخصصم! مریض میره منم همراهیانمریض رو دعوا میکنمکه مادرتون سکته کنه خوبه! 

 بقیش دیگه مهم نیست ! زیر دست من کهکاریش نشد بقیش با خدا! من یک نفس راحت میکشم و میرم تو اطاقم بماند که قطار خالی تا اخر شب زیاد مریض داشت و نذاشت من بخوابم

الپرازولام

پیرزن با دخترش اومده تو اطاق من که خوابم نمیبره ! یکقرص بده بخوابم! الحمدلله که نخواست لالایی بخونم براش

(تو قرصای قطار قرص خواب نیست.یکبار یکی دیگه هم قرص خواب میخواست گفت دکتر قبلی یکقرص سبز بهم داده بود خوابیدم.فهمیدم چی بهش داده بود یک داروی ضد سایکوز نسل یک که عوارض خواب اوری هم داره منم به اون جوون دادم ولی ولی مثل ... پشیمون شدم چون بعدا تو موبایلم عوارضشو دیدم که مسلمان نشنود! کافر ببیند)

از خونه چند تا قرصی که خودم مصرف نمیکنم اوردم بدم مسافرا تو اینا الپرازولام هم هست که از پدربزرگ کش بردماخه پدر بزرگ جان فقط خارجیشو مصرف میکنه و ایرانیشو قبول نداره منم فقط خارجیشو دوست دارم و خودم نمیخورم ایرانیشو

به خانومه یکی میدم سریع دخترش میگه  الپرازولامه ؟ یکی هم به من بده منم  مصرف میکنم و خوشم میاد وبعد میگه یکی هم بده برای خواهرم تو کوپه بغل اونم میخواد

یک نگاهی بهش میکنم و به هوش خودم افرینمیگم که خواب اور هم با خودم اوردم! به هر حال مردم  رو خواب کنی هم ثواب داره! ولی واقعا شما تو قطار خوابتون نبره میرید دکتر؟