من و تخصص و پزشکی و ....
دچار تردید و ناراحتی و دغدغه بودم که گفتم بیام یه چیزی بنویسم
سلام والا سرم
خيلي شلوغه و با اين شلوغي يك بار هم مطالبم تو بلاگفا پريد و اگر نبود ذوق نوشتنم
كه شروع به جوشيدن كرده بود عمرا كه دوباره مينوشتم! والا من الان رفتم بخش داخلي دوره ببينم و روحيه
پزشكيم جا اومده و جيگرم حال افتاده! و تازه فهميدن چقدر پير شدم چون استاژرها
ورودي سال 88 هستند يعني سالي كه من درسم تموم شده! و خلاصه ميبينم كه خيلي هم ژرت
هستند و بعضي هاشون مستقيم از ميزامپلي در اومدند بعضي هاشون فكرشون سر راند اينه
كه كجا ميزامپلي برند!هيچكدومشون هم اكتيو و كتاب خون نيستند كه نيستن! واي به حال مريضاشون! خلاصه تو اين مدت يك كتابچه ايمني كار هم ترجمه مي
كردم!متن فوق العاده سنگين و فني و اخرش شبيه جرثقيل و سيم برق و تجهيزات اتش
نشاني و اتصال به زمين شده بودم! 250 صفحه متن فني نفس منو بريد! خلاصه بريم سراغ مسافرت! اقا ما روز اول فروردين قرعه كشي خورد به تورمون! دوستان
خيلي عزيز موجود در بخش 1 فروردين رو كشيك گذاشته بودند پامو كه نذاشتم تو بيمارستان كلا خاطرات انترنيم
زنده شد،اخه من انترنيم تو فروردين با بخش زنان شروع شد.كلا تو زايشگاه كه ميري
احساس ميكني فتحعلي شاهي!خودتي و يك عالمه زن! بماند خيلي بحث رو تاريخيش نكنيم
بهتره اقا ما تند شروع كرديم تايپ ريپورت مريضا و ساعت 11
زديم بيرون كه به قافله چين و ماچين بپيونديم!چند تا كتا جلال ال احمد هم زير
بغلمون كه بخونيم تو راه!حالا خانم هم ناراضي كه مگر من كشك بيرجند هستم كه شما
توجه به مارا ول كرده اي و كتاب ميخاني!ما خودمان كتاب ناطق هستيم(اين كتابا رو 4
سال پيش از نمايشگاه كتاب خريده بودم و لي فرصت نكرده بودم بخونم كلا كتاب فرعي از
بعد از وارد شدن به پزشكي خيلي كم خوندم!كلا مگه تو مسافرت بخونم). خلاصه ما ظهر رسيديم سبزوار!و اين خسر ما طبق معمول از ديگران بپرس كه اشپزخونه خوب
كجاست!(اين خلاف عادت منه و كلا من لجم در مياد هي از كسي بپرسيم جاي خوب
كجاست!خوب ادم ميگرده يك جاي خوب پيدا ميكنه ديگه كلا حس سفر تو تنوع و تجربه چيز
هاي جديده!).بماند كه يك قابلمه پر غذا رو تو مشهد همراه تعداد زيادي تراول جا
گذاشته اند!و بعدا فهميديم خواهرخانو م هم ان ساندويچ هاي لذيذ را كه ميتوانسته
غذاي يك هفته ما كارمند جماعت باشد را دور ريخته اند! خلاصه جلوي يك امامزاده تو سبزوار وايميستيم و نماز
ميخونيم و ناهار ميخريم كه خداييش اشپزخونش درپيت و غذاش هم كمي تا قسمتي
درپيت!البته من اصلا اهل غر زدن درباره غذا نيستم ولي از هيچ خوراكي تو سفر
نميگذرم! خلاصه ناهار رو زديم گازكوب به سمت سمنان!ساعت حدود
9 رسيديم هتل جهانگردي سمنان كه انصافا جاي عالي بود و تميز. بعد از گرفتن اطاق با پدرخانم جان و همسر و خواهر
خانوم كوچيكه رفتيم شام و مادر خانم هم نيامدند و بهر استراحت ماندند در اطاق! اقا جاي شما خاي رستوران ميز بوفه داشت و يك تعارف
زد بفرماييد برداريد ما هم طبق عادت مالوف كه ميز بوفه يعني خداوندگار شكم زديم به
ميز بوفه!در يك بشقاب سوپ به اندازه يك كيلو سوپ جا كرديم و با يك بشقاب
سالادبرگشتيم ديديم خسر جان چشم هايش را چپ كرده است كه شما
كافريد و مسلمان نيستيد و درسته بوفه است ولي نبايد كه از حد بگذرانيد و الخ!هرچه
ما ميگوييم پولش را ميدهيم !ايشان نخير شما بي وجدانيد و لا غير يعني نگذاشت كه دوتا زيتون پرورده اضافه برداريم كه
حرام است و ضرر به هتل من كلا وقتي ميز بوفه باشه با سوپ و سالاد خودمو
سير ميكنم و غذا سفارش نميدم ولي مگر در كت پدرخانم ميرفت! خلاصه فردا صبح كه قبضش را اوردن تا كجا سوختيم كه
نفري 6 تومن بابت ميز سالاد داده ايم در حالي كه هيچي نداشت و ميز بوف پديده با ان
همه خوراكي نفري 4 تومن است! حالا اين همه پول داده ايم من سر ضبحانه تخم مرغ
خالي ميخورم چند تا!باز مي گويند زشت است فقط يك تخم مرغ سهم شماست والخ!ديگر
ميخاهم بزنم زير گريه كه اي بابا بگذاريد
در مسافرت راحت باشيم ديگر! اقا از سمنان ساعت 8 راه افتاديم تا شب برسيم به
اهواز!مسافت حدود 1250 كيلومتر! از بعد از گرمسار يك جاده است به قم و ما از ان
جاده راه ميفتيم به سمت قم خوب بنزين ماشين اخرش هست و پمپ بنزيني هم نيست و
ما هم به خسر جان ميگيم كه برو تو راه پمپ بنزين هست!150 كيلومترتا قم دارم و كيلومتر
80 چراغ بنزين ماشين روشن ميشه! و ما هم سرخوش كه برو پدرجان الان به پمپ بنزين
ميرسيم!حالا برو كي برو ولي پمپ بنزيني نيست! اول شهر قم ماشين به نگاه ريپ ميزند و خسرما ماشين
را خاومش ميكند كه.............. ادامش دفعه بعد(در قسمت بعد خواهيد ديد كه منو
ميخاند جلوي ماشين تبديل به بنزين كنند.....) راستي در اين بين ما ارديبهشت يك سفر شيراز هم
رفتيم !عجب شهريه اين شيراز!خاطرات سال 89 برام كامل زنده شد! فعلا باي! میدونید چیه؟ نه که نمیدونید! این خسر ما(به ضم خ و ضم س)(همون پدر خانوم به گویش تهرانی!) وقتی یک تصمیمی میگیره هیچ موجودی نمیتونه جلوشو بگیره و باید حتما عملی کنه! پرده اول:یکما قبل از عید! خسر:اقا امسال عید باید بریم خرم اباد(چون جغرافیتون ضعیفه خرم اباد مرکز استان لرستانه) ما:به به بهبهبهبهبهبهبهبهبهبه!چه فکر ملوکانه ای!خوب لابد بعد از ان هم میریم ایلام؟ خسر : نه! ما: کرمانشاه؟ خسر:نه ما:همدان؟ خسر :نه(چند روز بعد به من گفت که فلانی گفته همدان سرده عید!) ما:پس کجا سلطان؟ خسر: کلا از خرم اباد فقط میشه رفت اندیمشک دزفول شوش و اهواز! ما که کلا برق سه فاز پراندیم از تخیل بعد مسافت! میگوییم: میشود در این سفر ما در رکاب شاهنشاه نباشیم و و در مشهد باشیم به استراحت؟ ایشان:میشود ولی اگر شما نیایید که در طول سفر مرا مشت و مال دهی ما هم نمیرویم! حسابی دستگیرمان شد که این تو بمیری از ان تو بمیری ها نیست.ما هم که خوف گرما یاهواز برمان داشته است نقشه را برداشتیم و با انگشت نشان دادیم که سرورم ایلام نزدیکتر و زیبا تر هست ها!همدان؟کرمانشاه؟قلعه الموت در قزوین؟ ایشان نقشه را گرفتند و فرمودند که ببین برو طبابتت را بکن که در نقشه معلوم است خرم اباد بعد ازن فقط اهواز است و خیر! بعد از یک دو هفته جر و بحث و بررسی هتل های محل میپرسیم که خوب بین راه کجا بخوابیم؟ میفرمایند سمنان! سمنان که ای پادشاه وسط راه نیست قم وسط راه است ایشان میفرمایند خیر و فقط و فقط سمنان و کلا قم شگون ندارد بین راه بمانیم! خلاصه برنامه سفر شد که شب اول اطراق در سمنان بعد بکوب تا اهواز سه شب در اهواز ،دوشب در دزفول سه شب در برگشت در بروجرد بعد یک شب در سمنان و بعد مشهد! سمنان هتل و بقیه جاهارو از ادارشون جا گرفتند و قراره که مثل هتل مرتب باشه! تاریخ حرکت هم اول فروردین....... اومدم بگم عيدتون مبارك و برم امتحان داشتم كار داشتم حالم خوب نبود خوب نيست! اپ نكردم ولي هنوز زنده ام سال 91 بد بود ونبود!شايدم خيلي خوب بود!شايدم خيلي بد! ايشالا بهتر باشه 92 !عيد هم نيستم و احتمالا اهواز شوش دزفول انديمشك خرم اباد بروجرد! پذيراي ذات همايوني من باشند فعلا باي سال نو مبارك میدونید چیه موضوع نیست که بنویسم موضوع باید بیاد زور که نمیشه زد والا چی بگم از این همسایه هامون بگم که یکی از یکی نفهم تره! و من به زیارت عاشورا لعن همسایه هامونو هم اضافه کردم و به کمتر از مرگ بچه هاشون راضی نیستم! از بخشمون بگم که تکراری شده و خوصلم سر رفته! حالا بزار اول یک مریض جالب بگم یک اقای ورزشکاری اومده بود اسکن تمام عضلاتش کلسیم رسوب کرده بود و نمای اسکنش مثل پهلوون پنبه شده بود ایشون بر اثر مصرف مکمل های غذایی کلیه قلبو ریه اش از کار افتاده بود اخه اینم شد کیس جالب! دیگه از چی بگم؟ ار رفتن وزیر زن بگم که باید زودتر میرفت! وزیر زن از این بهتر هم میشد اونم متخصص زنان! والا یک انترن مرد رو میزاشتند وزیر بهتر بود خلاصه ما که حال کردیم! ااونایی که تشنه به خونش بودند میگن وزیر چون خوب بود ورش داشتند ادم یک شاخ درشت رو سرش سبز میشه! حاال دیگه از چی بگم؟ ار تدریسم بگم! بعد 5 ترم به کشف شهود در زبان انگلیسی رسیدم و رسما صاحب سبک شدم و اگه یکوقت کتاب انگلیسی توپ منتشر شد تعجب نکنید ها! از همکارانم بگم که همه زیراب همه رو پشت سر هم میزنند و باید پای غیبت کردن همشون بشینی گوش کنی و سر تایید بیاری! از چی بگم بنابر این چون دلخوش فعلا نیست شاید فعلا ننوشتم! با سلام و تسلیت ایام محرم و التماس دعا و غذای نذری در این ماه محرم و عزیز! خلاصه بگم اپ نکردم چون حالش نبود! الان اپ کردم چون بازم حالش نبود ولی نگران شدم نگران سلامتیم بشید! اول از همه از بخشمون بگم که قابل توجه دوستان رادیولوژیست یک دستگاه سونوگرافی توپس خریده برای سونو تیرویید و ما حاضریم به رادیولوژیست ها سونو تیرویید یاد بدیم مریض میاد با 4 تا سونوی تیرویید که هرکدون نگاه کنی یک چیز نوشته و خداییش همش چرت نوشتند مریض تو نگاه ندول تیروییدش بزرگه گزارش کرده نرمال! مریض یک دختر خانم 15 ساله اومده با سرطان تیرویید جراح محترم با مهارت عصب رکارنت لارنژیال رو قطع کرده و علاوه بر قطع کردن صدای بیمار باعث اسپیراسیون مکرر و سرفه بیمار شده حالا چی شده اومده مشهد پیگیری؟ از 7 سالگی تو بیرجند تحت نظر بوده و دکتر داخلی محترم فقط بهش قرص لووتیروکسین میداده بعد 7 سال که دکترش از شهر رفته اینا رفتند پیش یکی دیگه و اونم گفته بهتره مشهد هم ببینندش و مشهد هم دیدنش و فهمیدن سرطان تیرووید که خیلی خوب درمان میشه حالا پیشرفت کرده و حسابی به همه جا چسبیده و بدتر از همه پیش یک جراح ناشی رفته و این افتضاح بار اومده! خلاصه درد بزرگیه ها پیش دکتر بد برید من خودم ویزیت میکنم به شرطی که دوبله باهام حساب کنید! اما از حال و هوای این ماه بگم براتون رفتیم یگ جایی روضه از دوستان همسرم !و سخنران هم یک اقاییه که که کیل طرفدار جونجونی و و خلاصه کلی خاطرخاه داره و حالا این اقا خودش یک مرادی داره تو کرمانشاه و باز این شیخ تو کرمانشاه خودش بروبیای داره و اینجا هم میپرستنش مریدانش بماند( هموم رابطه ای که بین من و خوانندگان وبلاگ هست ضربدر کیلیون کنید میشه عشق هواداران این اقا و اقا اصلیه تو کرمانشاه) خلاصه صحبت این بود که سخت نگیریرد چه مجلسی برید هر مجلسی شد و هر حدیثی شنیدید گوش کنید و برید و ایراد بنی اسراییلی نگیرید خلاصه بعد نیم ساعت از صحبت یک عده از مریداش سرو پا گوش و یک عده هم قلم به دست من و پدرخانم و یکی دوتای دیگه حوصلمان سرر فته! من: بازی با موبایل چک دیکشنری موبایل مسج بازی و ...... پدرخانم: نگاه به من نگاه به بغلی نگاه به سقف اخم دراز کردن کمی از پاش و .. باجناق صاحب مجلس: چرخاندن گردن به سمت راست کاملا بعد برگرداندن یک نیم تنه بکامل به راست بعد برگرداندن یک نیمتنه کامل به چپ خلاصش نتیجه این شد که اتفاقا هر مجلسی میدی با سخنرانش حال کنید که حالشو ببرید بماند که میزبان با دادن شام از دل مل مشتاقان سخنرانی در اورد! ها از کلاس زبان بگم یک کلاسم 20 تا جوون پلنگند و خلاصه دیکشنری فارسی به انگلیسی به دست اماده طرح سوالات عجیب غریبند از جمله اینکه؟ وقتی لولزم حمام رو درس میدم میپرسند: اقا لیف چی میشه؟ واجبی چی میشه؟ دلاک و کیسه کش چی میشه! خلاصه الواتی هستند برا خودشون ها! جای همتون خالی اینا یک کلمه انگلیسی نمیفهمند بعد اونروز رییس دپارتمان زبان منو کشیده کنار میگه شنیدم فارسی زیلاد حرف میزنی سر کلاس تکرار نشه! منم میگم: استاد از تذکر بجاتون متشکرم!( ارواح خاک بابام!) حالا فعلا تا بعد! یکی دیگه هم رفت بعله دیروز فهمیدیم که شوهر خواهر هم زلفمان! یا همون باجناق فوت کردند! خدا رحتمش کنه!مرد خوبی بود کتار مزرعه اش تو جاده وایستاده بوده یا به قولی داشته میرفته که کامیون از پشت بهش میزنه سرش میخوره به یشیه و تمام!یهو روح میشه مثل کاسپر! ما هم صبح حرم بودیم! میت رو اوردند دعا خوندند نماز خوندند براش و بردند بهشت رضا دفنش کنند! ظهر هم علیرغم میل باطنی مارو بردند رستورانش!هیچکی غمش نبود! جلوی ما پسرخاله مرحوم نشسته بود اصلا ککش هم نگزیده بود! منهم الان دلم رو صابون زدم برای شله شب هفتش!( شله جزو غذاهای مقدس مشهدی هاست هرکی بخوره شفا میگیره) شاید بچه هاشم الان به فکر تقسیم ارث و میراث باشند! خلاصه که این دنیا عجیبه! بماند ما برگشتیم بخش و در حال خدمت به مریض ها هستیم! فعلا مریض هایی که مشکل تیرویید دارند! جای شما خالی بد نیست در ضمن در بخش هم جنگ قدرت ادامه داره! سال دویی ها که دوتا خانومنند با دوتا سال سه ای ها که اونا هم خانومند حسابی دست به یقه شدند و الحق هم که زبونشون خوب برای هم تیز شده! یعنی هر روز یک قسمت سریال دونگی و یا یانگوم و دعوای بانو چویی و دونگی بانو چانگ با بانو هن و گیومیونگو بانو جون و برقراره و دستیار ارشد هم مثل عالیجناب نمیدونه با این همه زن چیکار کنه! اخه سال یکی های ما هم خانومند و من تنها مرد بخشم فعلا! کلی ملکه و سوگلی هر روز مار تیمار میکنند! بنابراین:همیشه هم زندگی در حرمسرا خوب نیست! توصیه اقتصادی فرهنگی! در ضمن به دوستان توصیه میکنیم که مهریه یک سکه هم با توجه به اوضاع قیمت ها از سر خانو م آیندتون زیاده و دوستان مونث هم از الان کم کم در هر سنی هستن جهاز رو تا گرونتر نشده بخرند! بماند! از کلاس زبان هم بگم که! یک کلاسم 21 نفرند!یعنی میری تو به اندازه ای که از صبح تو بخش خانوم دیدی سیبیل میبینی! نفست در میاد میای بیرون فکر کنم خانومم تمام شب های قدر دعا میکرده کلاس با خانوم ها به من ندند! پینوشت! گفتم یک شاگرد دارم خامخاره! و من متقاعدش کردم گوشت هم بخوره دیدمش در عرض یک ماه کلی تپل تر شده بود! البته من که به چشم خواهری نگاه کردم ولی خودش هم گفت ممنون استاد رژیمتون باعث شد یکم وزن بگیرم خلاصه هرکس لاغره و میخواد چاق بشه شماره کارتمو بدم برام پول بریزه ما در خدمتیم! خوب هستید ؟پنجره هارو بستید؟ اخه هم سرد شده هم فصل الرژیه اگه نبندید فینفینی میشید! راستش این روزا روزای اخریه که من تو بخش رادیولوژی مهونم و خوب حسابی اینجل بخور بخاب بوده و من حسابی از پزشکی دورموندم در عوضش حسابی در عال تدریس قوطه ور شدم و به اصطلاح مشهدی ها غطه زدم با موجودات بسیار جالبی سروکار دارم یکی از خانم ها خام خاره نون هم نمیخوره و بسیار پرحرف! دوتا از خانم ها خواهرند ازشون پرسیدم چندتا برادر دارید بزرگه گفت دوتا گفتم کدومشونو بیشتر دوست داری برادرهات یا خواهرت که کنارت نشسته گفت برادر بزرگم گفتم توصیفش کن گفت" هی واز ا هندسام من! من برق پرید از کلم گفتم فوت کردند؟ گفت اره و زد زیر گریه! اون یکی هم زد زیرگریه! خامخاره همزد زیر گریه! فهمیدم 28 سالگی برادره فوت کرده! ناگهانی! به یکی میگم مادرتو توصیف کن میگه: شی ایز وری کلور! بعد میخنده میگه: البته به انگلیسی دست و پا بسته:من و شوهرم دوست بودیم مامانم فهمید و ...... این از یک کلاسم! کلاس دیگم یک مشت خنگ داره که عقب کلاس میشینند! روز امتحان میان ترم همشون از رو دست هم اشتباه نوشته بودند! خینگا! به یکیشون میگم: بهترین لحظه عمرت چی بوده: میکه وقتی خونه خدا رو دیدم! میگم سه تا ارزوت چی بود میگه یکیش سلامتی مامان بابام دوتای دیگش سریه! کلاس میزنه زیره خنده! خوب معلومه ارزوی زن بیشوهر چیه دیگه! در همینجا برای تمامی نسوان مجرد ارزوی شوهر مینماییم! . اما گل سر سبد کلاسا کلاس اقایونه! غوقاییه! یکشیون مزرعه داره و 30تا بز داره! خداییه برای خودش! هر سوالی میپرسم با گرل فرند جواب میده مثلا : ا و انت تو گو تو پارک تو سی مای گرل فرند! یکشیون 18 سالشه اون روز تو موبایلش یک عکس خفن نشون میده میگه این اسمش اینا است همون خوانندهای که بهش گوش میدم! یکیشون بازاریه و هر وفت موبایلش زنگ میزنه سریع میره بیرون!فکرش فقط تو بازاره و اصلا به درس کاری نداره! یکیشون دانشجوی دکتری است و با خانومش کلاس میاد هروقت کلاس تموم میشه سریع میره خانموش معطل نمونه! از اون زز هاست! خلاصه سه ماه من 60 تا شاگرد داشتم و باهاشون زندگی کردم! دلم میگیره دارند میرند مخصوصا اقایون( البته دلتنگی برای دانشجوهای دختر از جنس دیگست!) خلاصه ما فعلا معلمیم تا دکتر! بای به قول شاعر عید رمضان امد و ماه رمضان رفت صدشکر که این امد و صد شکر که ان رفت! رسما این ماه رمضان دهن مارو سرویس کرد و رفت و و علاوه بر برکات عظیمش باعث شد تا جماعت بسیاری به غدغد یا قد قد بیفتند! این شوهر دختر عمه مادرجان ما یک رستوران درپیت زده اند و با توجه به ترافیک بالای رستوران ها د راین ماه تمام فامیل ما مراسمشون رو در رستوران درپیت ایشون برگزار کردند و حالا شما فکر کنید بعد از 18 ساعت روزه داری خسته و کوفته مجبورت کنند بیای افطاری بری رستوران ایشان! صندلی ها که برای اقتصادی شدن کاملا چفت هم چیده شده اند انگار دست بغلی تو دهن شماست کولر به دلیل مشکلات اقتصادی خاموش است! غذا فقط مرغ! اونوقت چه حالی بهتون دست میده! افطاری اول مرغ دومی مرغ سومی مرغ چهارمی مرغ پنجمی مرغ ششمی مرغ! حالا شما در نظر داشته باش که غذای افطار رو دادند سحری هم خوردیم! نتیجش این میشه که سرود ملی ما میشه مرغ سحر ناله سر کن! قدقد مرا قدقدقد کن و .......... بدتر از اون اینکه بری بشینی تو رستوران نصف مجلس مال یکی دیگه باشه اونا چلوگوشت سفارش بدند و اول هم غذای اوناروبیارند! و شما منتظر گوشت باشی برات مرغ یکدفعه بیارند خلاصه ما که مرغ امسال نخریدیم اگه خریده بودیم رسما تخم هم گذاشته بودیم! خلاصه ماه خوبی بود سوای مرغش! از دیگه اتفاقاتی هم که افتاد سخنرانی جناب اقای ............ تو شب 23 در حرم بود! کلا استان قدس که تو شب 19 و 21 دویست تا مداح اورده بود امشب هیچکسو نگفته بود و تریبون دربست در اختیار ایشان بود . ایشان هم در سخنرانی بینظیر مردم را در شب قدر به نریختن اشغال در خیابان ها بعد از مراسم دعوت نمودند و علاوه بر انتقاد از وضعیت فعلی از افتخارات خود سخن درمیکردند که یکهو دیدند مردم دارند صلوات میفرستند و اعتراض میکنند و ایشان هم در کمال خونسردی مراسم احیا رو سریع بدون دعا معا تمام کرده و یکساعت زودتر ختم نمودند بطوریکه ما هرشب بر میگشتیم از یکجایی غذای نذری میگرفتیم امشب که برگشتیم هنوز غذا نمیدادند و حسرت فراوانی رفت! بماند که گریه و ... در شب قدر جایش را به خنده به سخنان ایشان داده بود! خلاصه اینکه استان قدس شاهکارهای زیادی داره که یکیشو من براتون گفتم! دوستان غیر مشهدی باید بیان ببینند! به هر حال امیدوارم که که خیلی ناپرهیزی نکنید و بعد از ماه رمضان شکم های فرروفته را دوباره علم نکنید! فعلا تا بعد دیدید که همیشه شعبون بعدش هم رمضون! چی فکر کردید عروسی هار رجب و شعبان رو رفتید و تا خرخره خوردید حالا باید حساب پس بدید و یکم دست از شکم شلی وردارید حلول این ماه عزیز رو به همه شماها که سیگارتونو کنار گذاشتید و و روزه کله گنجشکی میگیریدو سر ظهر یک ساندویچ سرد نمیگیرید برید بشینید تو پارک افطار کنید تبریک میگم عرضم به حضورتون که مشهد چند تا نقطه فروش گوشت و مرغ عمده داره یکیش فلکه( به زبان تهرانی ها میدان) استقلاله اقا خلاصه گذر ما اونجا افتاد چند روز پیش فکر میکنید چی دیدمر ؟به عمرم همچین جمعیتی رو شتابان برای خرید گوشت و مرغ و ماهی ندیده بودم اقا انگار میخاد قحطی بیاد هرکی دست زنش رو با چارتا زن دیگه( خدا قسمت کنه) گرفته تو صف مرغ هرکی یک شقه گوسفند زیر بغلش من نمیفهمم ماه رمضون ماه خوردنه یا نخوردن ملت رو اوردند به گوشت خوری در ماه رمضون مرغ هم شده هم قیمت ایرباس اقا گرونه نخرید اروزن شه مگه مریضید تو صف وایمیستید اخه! از تلویزیون بگو همه کانالها اموزش اشپزی برای رنگین تر کردن سفره افطار! اقا نخورید اینقدر میترکید یکی تو وبلاگش نوشته بود من سه کیلو کم کرده بودم ورزش نرفتم برگشته امیدوارم این ماه کم کنم با این اوصاف شما اگه تو این ماه کوهان هم دراوردید بعید نیست فعلا که عرضی نیست التماس دعا موقع خوردن! راستی از شاگردهای زبانم میپرسم چی نگاه میکنید میگند گودبای چیلد اخه اینم شد سریال ؟ یکم قران بخونید شاید ادم شدید! سلام چیه وایستادید منو نگاه میکنید خوب دست به کار شید دیگه من اینجارو گردگیری کنم و تارعنکبوت هاشو پاک کنم! این کارها وظیفه شماست نه من! من اگه حوصله داشتم زودتر اپ میکردم اما اول از همه عیدتون مبارک نیمه شعبان رو میگم و اعیاد گذشته به خصوص تولد حضرت علی اکبر روز مردان جوان رو تبریک میگم( چیه روز مرد جوان! ایشون مرد بودند خانومها برند دلشونو جای دیگه خوش کنند حوصله نداریم والا) در ثانی حتما الان دل تو دلتو نیست که چرا من اینقدر دیر اپ کردم البته که بشر فضول است ولی خوب حالا من هم میگم اولش که اخر خرداد ما کنگره داشتیم هم سخنرانی داشتم هم پوستر( بعله سخنرانی به زبان انگلیسی و پوستر در حد تیم ملی اسپانیا نه این پوسترهای بچه بازی که بعضی ها تو همایشها میزنند مثل تیم ملی اوکراین تو زرد اب میاد)( البته ببخشید من یکی شکسته نفسیم زیاده) کنگره بین المللی پزشکی هسته ای و تامین غذای پزشکان بود که به قول کاووسی خوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووبببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب کنگره بود اقا خوب بود! به خصوص کادر برگزاری همه خدتر پسرای جوون که لباسای قرمز پوشیده بودند عین این حمومی ها که لنگ قرمز میپوشند! محلش هم برج میلاد بود من یک هفته ای تهران بودم ها راستی بگم که این شیطون زد تو کله ما گفت برید رستوران اردک ابی در تجریش مجتمع تندیس خلاصه ما کلی پول خرج کردیم و بد ترین غذای عمرمونو خوردیم واقعا افتضاح و شرم اور بود کلا تهرانی های عزیز یا نمیدونند غذا چیه یا رستوران با غذای خوب چیه اقا افتضاح بود افتضاح افتضاح افتضاح درپیت ساندویچ فلافل به این می ارزید! بماند بعدش ما رفتیم یک سفر زیارتی نبودم یک دوهفته ای! فقط بگم اونجا هم غذاش افتضاح بود هم کاوانش کلا کاروان تهرانی ها اصلا خوب نبود!(خداییش کاروان مشهدی ها که تو هتل با ما بودند از هر حیث بهتر بودند!) البته خود این سفر مثنوی هفتاد منه و یک تجربه بسیار عالی بود! بماند بعدش هم که برگشتیم باز یک مارو برد شمال بازم نبودم این سفر هم خودش داستانیه! بعدش هم که برگشتم دارم درس میخونم برای امتحان! الان هم نمیدونم چرا دارم اپ میکنم! حالا وقت شد برمیگدرم از خاطرات سفرهام مینویسم!


